|
سه شعر، سه بینهایت خوانش
باری،«ساعت» خواندیم،
ساعتها «ساعت» خواندیم، «ساعت» هایتان را خواندیم، ساعتها
به خواندن ِ ساعت گذشت. نمیگذریم. سعیئی در خواندن،
سعیهای ساعی را ساعت به ساعت خواندیم. و حالا، سه شعر، که
میخواهند شاعرهایشان را گم کنند، سه شعر که هر کدام، نه دنبال
ِ نام شاعر، که به دنبال خوانش ِ شعر میآیند. میخوانیمشان،
یعنی مینویسیمشان
۱)
*
شاید هیچ
یا هر چیز
یا کلاه
که از سر برداری
لب خند بر
لبان ِ زنی نقش می بندد
نمی دانی
ادامه دهی
یا به راه
ِ خود ادامه دهی
شاید
از بیگ
بنگ ِ یازدهم آغاز شد
و هم چنان
که فال ِ قهوه
قصه هایش
را
وارونه می
نویسد، رفت
تا میلیون
ها سال ِ پیش
هر جا
سراغش را می گیری
درست همان
جا، نیست
این سنگ
ها
سرپوش ِ
گورهای ِ خالی ِ گورستان های ِ شبانه اند
شاید خیال
می کنی
پس از
میلیون ها سال
دیگر
رسیده است و
گازش که
می زنی
مواظب ِ
دندانت نیستی
که آرزوی
ِ گوش ِ هنوز
قصه جویدن
دارد
٢)
چهار راه
در حال ِ می رود نمی رود
پشتِ
چراغی که می گذارد نمی گذارد
خیابان
که می گذرد از خیابانی که می گذرد خیابان نمی گذارد
می
گذارد که بگذرد از نمی گذارد
در
همان میدان که با میدان به میدان می رسد
نمی
داند نمی رسد
می
گذرد
می
گذارد این نیز بگذرد از گذشته ها گذشت
نمی
گذارد می به رسد که می رسد
میدان
باز گذارد
در باز
کند
باز در
کند که دک کرده باشد گذشته از باشد و...
نمی شود!
نمی گذارند!
چه کسانی؟
۳)
تنوین
هیچ چیز ِ اتفاقی که می افتد اتفاقن
نیست
حتا به
دنیا که حتمن نمی خواستم اتفاقی بود
باید
برای قبلن بردارم
وقتی
برای بعدن ندارم
صرفی
ندارد وقت های زیادی که صرفن می کنم
همیشه
تابلوی انکار ِ یک عن بوده ام
هرکه
با شعرهای من بر طرف شد
طوری
طرف شد که انصافن ندارد که هیچ
درسطرهایم پیچ می خورد
لطفن
ندارد که هیچ هیچ می برد
البته
عمرن زیاد نیستم زیادی نوشتم
بعدن
یکی می آید و پاک می کند چیزهایی را که ننوشتم
در سمت
های سرگذشتم
من از
لحاظِ خودم خیلی لحاظ شدم
بیهوده
از لحاظِ دیگر خود را لحاظ می کنم
بی شک
زیاد نبودم زیادی بودم
مثل
ِ
خودکشی کردن
یا مثل
ِ
خودکشی کردن
در مثل
ِ خط کشی کرده باشند جایی جا کشیده ام
جایی
درازکشیده ام
که شک
های مختلف تشکیل می دهد
در حرف هایی که از مطمئن شنیده ام
وقتی
مطمئنن ندارم
حرفی
برای بعدن ندارم
مثل
ِ
وقتی ندارم در وقت هایی که ندارم
چنان مختلفم
که
مخلوطِ چندین خدایم
دیگربه
خود نمی آیم
از
قبیل ِ من قبلن زیاد بودم قلبن زیاد نبودم
دیگر
با شوخی ندارم
شوخی
با دیگر ندارم
مثل ِ
با هر چه هست حسّ ِ خاصی داشتم
با هر
چه بود هستِ خاصی دارم
حالم
سالم نمی رود دیگر
نمی
گذارد حالم که سالم گذشته باشم از ترسیدن
از نمی
ترسمی که سرهای نترس داشت منجر شد
نترسیدنی که منجر به این ترس شد
ترسی
که از واقعی وقتی می گذرد وقعی نمی گذارد
نمی
گذارد از واقعن جز نیست
حادثه
ای که در حال ِ اتفاقن است
|