قابلهی سرزمين من
رضا
براهنی
١
صبح كه
بيدار شدم با غلغلك پرهاي لطيف "چگل" بود كه "كرم" آورده بود گذاشته بود كنار
متكا و نوك لحاف را هم آرام كشيده بود رويش و چگل تكان كه ميخورد بالهاي كوتاهش
ميغلتيد روي سر و صورتم و آخر سر هم از خواب پراندم.
هنوز
خواب آلود و خسته بودم و بچه ديشبي دير آمده بود و پدرم را در آورده بود، ولي
خوشحال بودم، چون يك پسر درشت و نيمه مشكي و نيمه قهوه اي بود و به محض اينكه يك
تلنگر ناچيز زدم به صورتش، هوارش طوري بلند شد كه انگار دست و پايش را با ساطور
قلم كرده اند. نافش را بريدم، شستمش و ولش كردم روي كهنه ي تميزي كه كنار مادرش
پهن كرده بودند، و بعد سر مادرش را بلند كردم روي گودي بازويم. و زنك چه چشمهاي
زاغ درخشاني داشت! صورتش عين يك دايره مسي بود، از آن صورتهاي ترگل و ورگل و
خوشگل تركمن. زن درشتي بود، ولي سنش كم بود، هفده يا هيجده ساله، و تازه اين پسر
دومش بود. همانطور كه توي صورتم خيره مانده بود، لگن ولرم روغن و شيره را گذاشتم
كنار لبهاي از درد چاك شده اش كه تا نصفه خورد، و بعد با دستش لگن را عقب زد و
سرش را انداخت روي بالش. موهايش روي بالش سفيد، يكدست خرمايي بود.
شوهرش
مرد بيهوا و خوش خيالي به نظر ميآمد. يك بطر گنده ي ودكا دستش گرفته بود و به
سلامتي پسر دومش ميخورد. گفتم، مشدي، مرا راه بينداز بروم. و او دستش را كرد توي
جيبش و يك بيست توماني درآورد و گذاشت كف دستم و بعد چشمهاي زاغش را دوخت توي
چشمهايم. عجب چشمهاي زاغي! و چقدر شبيه زنش بود. لابد پسرعمو دخترعمو بودند. جوان
بيست و سه چهار ساله اي بود. از كرم من فقط هفت هشت سالي بزرگتر بود، ولي قدش فقط
چهار انگشت بلندتر بود. آخر كرم من قدش بلند است. اياز كه سربازي رفته، يك قدري
خپله است، و شبيه پدرش، ولي عجيب قوي است. كرم را روي سرش بلند ميكند و محكم
ميزندش زمين. كرم از پشت سر حمله ميكند، چاره اي ندارد، پايين تنه اياز را ميگيرد
توي دستش و فشار ميدهد. اياز جيغ ميكشد، كش و قوس ميرود، لگد ميپراند، و مادر
شوهرم كه يك تكه پوست و استخوان است و اغلب توي خانه ي برادرشوهرم زندگي ميكند، و
نصف معده اش را هم سالها پيش در يك جراحي از دست داده، شروع ميكند به خنديدن.
براي اين قبيل چيزها مادرشوهرم يك روز تمام ميخندد. زن خوشدل بي باكي است. توي
كوچه ها گم ميشود، شروع ميكند به خنديدن. چايي را ميريزد روي سر پسرش. حاجي
عصباني ميشود و فحش را ميكشد به زمين و زمان، ولي مادرش ميزند زير خنده، و تا
زماني كه حاجي بيچاره به بخت بد خود و مادرش و زمين و آسمان فحش ميدهد، مادرش
ميخندد. حاجي ميگويد كه مادرش يك بار از پشت بام، توي خواب، نصف شب افتاد توي
حياط و پايش شكست. همه فكر ميكردند كه مرده، ولي مادر عين خيالش نبود. ميخنديد.
يك جوري ميخنديد كه همه فكر ميكردند كه بلايي به سرش آمده و ديوانه شده. شايد
موقع مرگ هم خواهد خنديد.
جمعه
بود. از پشت شيشه ي پنجره اياز را با لباس سربازي ديدم كه خم شده بود روي لانه ي
كفترهاي كرم. كرم دستش را پر كفتر ميكرد و ميآورد بيرون. كرم با يك پيرهن يقه باز
و يك تنبان تنك، توي برف زمستان رفته بود پشت بام. ديشب برف نشسته بود، اين هوا!
ولي صبح آفتاب آمده بود، و چه آفتاب خوش آب و رنگي! برف برق ميزد.
برگشتم
خم شدم روي چگل. چه موجود عجيبي! چه حيوان خوبي! كفتر ماده بوي مخصوصي دارد كه
آدم را مست ميكند. نوك منقارش رنگ بيخ ناخن آدميزاد بود، و بعد رنگ يك قدري عميق
تر ميشد، و چشمهاي معصومش از دو طرف، مثل دو تا دگمه كوچولوي صيقل خورده تكان
ميخورد. قلبش از پشت كرك ضخيم پر، تند و هراسان ميزد. نگرانش شدم. پا شدم پنجره
را باز كردم، كرم را صدا زدم و چگل را روي هوا رها كردم. زبان بسته بال زد، بعد
بالهايش را تندتر زد و خودش را از ارتفاع كم كند و بالا برد، و ميخواست روي هره
اي بنشيند كه كرم كفتر ديگري را از دستش توي هوا ول كرد، و بعد هر دو كفتر،
پرپرزنان در نقطه اي چند لحظه ماندند. كرم گفت، لامصب ها، مثل آهو ميمانند. اياز
گفت، تو خلي كرم، تو خلي. من پنجره را بستم، ديگر حرفهاشان را نميشنيدم.
سر صبحي
خانه چقدر سرد بود! رفتم از زيرزمين سه چهار تكه هيزم برداشتم آوردم بالا.
زيرزمين گرم تر بود. اما مثل يك غار بود و بوي نمور تنهايي همه جا را گرفته بود.
هيزم ها را گذاشتم توي بخاري. يك تكه كهنه را كردم داخل پيت نفت و بعد درآوردم
انداختم توي بخاري. بوي نفت تازگي مخصوصي داشت، كبريت را كه زدم بوي گوگرد سوخته
هم تازه بود. كبريت را انداختم توي بخاري و در بخاري را بستم. صداي گرومب گرومب
بخاري بلند شد، و بعد كه نفت سوخت و تمام شد، صداي محزون سوختن و چلك چلك كردن
هيزم ها بلند شد. آنقدر اين سوختن هيزم ها غم انگيز بود كه دلم مالش رفت. از خلال
دريچه بخاري، شعله ها با آدم حرف ميزدند.
اياز و
كرم در را باز كردند آمدند تو، و باد و برف و توفان را هم ول دادند توي اتاق.
شانه هايم ناگهان لرزيد. كرم توي چشمهايم خيره شد.
"باز هم
كه داري گريه ميكني مادر، ياد خانم جان افتادي؟"
دستهايش
را كشيد روي سرم. دستهايش چه سرد بود! چطور آدم به پسرش بگويد كه گاهي آدم به ياد
كسي گريه نميكند، اصلا آدم نميفهمد چرا گريه ميكند، و شايد يك نقطه ي عميق و نرم
و ولرم، مثل نور آفتاب بهاري، توي دلش پيدا ميشود، كه اصلا حس بدي هم نيست، حتي
يك احساس شادي است، گريه آور هم نيست. ولي آدم بي اختيار گريه اش ميگيرد.
اياز آمد
جلو و دستهايش را گذاشت دور صورتم. يك جوري بود كه انگار چشمهايم را توي دستهايش
گرفته بود. چقدر شكل جواني هاي پدرش بود! حس شوم مبهمي بهم دست داد. مثل اينكه سي
سال جوانتر بودم و حاجي هم سي سال جوانتر بود، و من تازه پا توي خانه حاجي گذاشته
بودم. چشم هايم خشك شده بود، ولي حس مرموزي مجبورم ميكرد كه توي صورت پسرم اياز
خيره شوم. اياز هم انگار طلسم شده بود. طوري نگاهم ميكرد كه خودم را نميديد. مثل
اينكه ميخواست از داخل چشمهاي من راه به كسي ديگر پيدا كند.
"باز هم
عشقبازي شروع شد؟"
صداي كرم
بود كه از حسادت داشت ميتركيد، صورتم را از دست اياز رها كردم و بلند شدم. اتاق
كاملا گرم شده بود.
"بنشينيد
براتان صبحانه بياورم."
از اتاق
زدم بيرون. نميدانم چرا سرم اينقدر گيج ميرفت. اين چه احساس شوم و بلايي بود كه
امروز صبح بهم دست داده بود، و عجب اينكه كوچكترين حس گناهي بهم دست نميداد.
عينهو يك قاشق روغن بود كه توي تاوه سرد انداخته بودند، و زير تاوه داشت آرام
آرام گرم ميشد و بعد داغ ميشد، و بعد روغن، كه در ابتدا شكل ته قاشق بود، آهسته
ذوب ميشد، پخش ميشد، اول به صورت يك دايره در حال گسترده شدن، و بعد ديگر شكل
نداشت. من در آن لحظه بودم كه آتش رسيده بود به درجه اي كه لحظه اي بعد آبم
ميكرد. كرم و اياز چه فكر ميكردند! اگر حاجي ميفهميد كه به من اين حالت بلا
دست داده، چه فكر ميكرد! اگر زائوهايم ميدانستند، چه ميگفتند. ولي
مگر ديگران مهم بودند؟ به علاوه مگر من خودم ميدانستم اين چه احساسي است كه
ديگران هم بدانند. ولي بعضي چيزها را ديگران بهتر از خود آدم ميفهمند.
روغن را
انداختم توي تاوه و تاوه را داغ كردم، بعد، روغن كه آب شد، چهار تا تخم مرغ را
انداختم توي تاوه، و بوي خنك ـ داغ تخم مرغ تازه در روغن بلند شد. نمك پاشيدم.
حاجي، صبح پيش از رفتن، سماور را روشن كرده، چايي را دم كرده بود. سماور را
برداشتم و بردم گذاشتم كنار بخاري، و بعد سفره را و بعد تاوه ي گرم را بلند كردم
بردم توي اتاق. نشستم يك تكه نان سنگك را پر از نيمرو كردم و رفتم طرف كرم، دهنش
را به زور باز كردم و نان و نيمرو را كردم توي دهنش. با دهن گرفته و نيم سوخته
فرياد زد:
"دهنم
سوخت، مادر، دهنم سوخت!"
"آدم
حسود بايد هم دهنش بسوزد! دماغش هم بايد بسوزد!"
اياز
خنديد و نشست كنار سفره. خودم هم نشستم و بعد كرم هم آمد و نشست و شروع كرد به
خوردن.
مادر
خوشبخت به من ميگويند. خداوند ده سال به من بچه نداد، و بعد دو تا پسر داد كه يكي
حالا هيجده سالش است و ديگري چهارده سالش. بعدش ديگر بچه دار نشدم. كار من بچه
زائوندن است. مادرم هم اين كاره بود. از او بود كه شغلم را ياد گرفتم. او هم از
مادرش شغلش را ياد گرفته بود. بعدها من شش ماه زير نظر يك ماماي دولتي كار كردم0
چيزهايي را از او ياد گرفتم كه اكثرا درباره ي بدن زن بود. اين حرفها زياد بدردم
نخورد. فقط گاهي خيالاتيم ميكرد.
دوازده
سالم بود كه بار اول ديدم كه بچه چه جوري به دنيا ميآيد. هيچوقت يادم نرفت. مادر
به زني كه بسيار چاق و درشت هم بود، فرياد ميزد: "نفس بكش، بعد محكم فشار بده؟
نفس بكش، بعد محكم فشار بده!"
از لاي
پاهاي زن، خون و خونابه و گاهي هم آب بيرون ميآمد0 پاهاي چاق زن باز باز بود و زن
يك جوري نشانده شده بود كه اگر زيادي فشار ميداد، دل و روده اش از لاي پاهايش
بيرون ميآمد. و چه صورت داغ و سرخي داشت! گاهي بلند جيغ ميكشيد، گاهي دندان هايش
را روي لب هايش فشار ميداد، ولي بهر طريق اول نفس ميكشيد و بعد محكم فشار ميداد و
مادرم و من جلوي ران هاي از هم باز شده ي زن نشسته بوديم و با هم آب و خونابه را
پاك ميكرديم و مادرم نفسش را گرفته بود و من نميدانستم كه دقيقا منتظر چه چيزي
هستيم. و اتفاقا در همين لحظه بود كه معجزه اتفاق افتاد. دور و بر آنجاي زن يك
چين ديگر هم برداشت و بعد يك چين ديگر، و اين چين هاي اضافي با چين هاي آن جاي زن
تركيب شد و بعد مادرم فرياد زد: "فشار بده! فشار بده!" و زن فشار داد و بيشتر
فشار داد و بعد يك چين ديگر و چين هاي ديگر پيدا شد، و بعد معلوم شد كه اين چين
هاي درهم فرو رفته ، سر و صورت بچه بود كه بيرون آمده بود. خدايا، چه معجزه اي! و
بعد بدن بچه آمد. بچه توي دست مادرم بود، خودش بود كه گريه ميكرد، و من توي حفره
خالي گوشتي كه داشت هم ميآمد و آرام خرخر ميكرد و چين هايش در خون غرق ميشد،
خيره شده بودم، و بعد جفت آمد، يك چيز عجيب و غريب، يك گلوله خون، و بعد، حفره ي
معجزه، درهاي گوشتي و پوستي و خونيش را بست.
بعدها با
مادرم اين معجزه را بارها ديدم و هرگز از آن سير نشدم. و بعد كه مادرم مرد، اهل
محل از من خواستند كه ماماشان بشوم0 حاجي قبلا زن داشت و زنش سر زا رفت، حاجي
همان شب آنقدر گريه كرد كه دلم بحالش سوخت. صبح روز بعد از من خواست كه به عقدش
درآيم. من دو سه هفته بعد زن حاجي شدم، با اين شرط كه هيچوقت شغلم را از دست
ندهم. حاجي گفت كه مانعي ندارد. حاجي مرد خوبي است. گله اي ازش ندارم. بعدها حاجي
در سايه لياقتش ملك الحاج شد. چه چيزي از اين بهتر! ولي من دل به آن معجزه دادم.
۲
ظهر كه
حاجي آمد خانه، اول كاري كه كرد يك دست كشتي مفصل بود كه با كرم و اياز گرفت.
يعني همين كه وارد شد، پالتو و كتش را كند و انداخت روي گل ميخ، و بعد به اياز
گفت:
"خوب بيا
جلو ببينم پهلوان، سربازخانه چي چي يادت دادند؟"
"سربازخانه كه زورخانه نيست پدر!"
كرم پريد
جلو و گفت: "پدر، اگر ميتواني با من كشتي بگير! بيا جلو اگر ميتواني بيا جلو!"
حاجي به
شوخي گفت: "نه! از تو ميترسم، تو فوت و فن بلدي. ميدانم كه اياز فوت و فن بلد
نيست!"
"كرم از
كجا فوت و فن بلد شد؟ آن فقط بلد است كه چگل را هوا كند و كفترهاي قوشبازهاي ديگر
را غر بزند!"
من گفتم:
"تو پدرسوخته هم كه دخترهاي مردم را غر ميزني!"
حاجي
گفت: "اي حرامزاده!" و پريد روي سر اياز، ولي اياز خودش را دزديد و پيچيد پشت سر
پدرش و از پشت او را گرفت و سعي كرد بلندش كند كه حاجي پاهايش را چسباند به
زمين. انگار پاهايش توي قلب زمين فرو رفته بود. حاجي دستش را بلند كرد و سر اياز
را گرفت توي حلقه بازويش و سر را كشيد. اياز مثل يك شلاق رفت بالا و جلو حاجي كله
معلق به زمين خورد.
حاجي
گفت: "حاضرم با هر سه تاتون كشتي بگيرم."
من خنده
ام گرفت و گفتم: "حاجي از كي تا حال من كشتي گير شدم!"
حاجي رو
كرد به پسرهايش: "ببينم كدام طرف برنده ميشود! اگر شما دو تا و مادرتان برنده
شديد مادرتان را ميبرم مكه."
من گفتم:
"اين هم از آن قولهاي سرخرمن تست! تو فردا نه، پس فردا. عازمي. چطور ميخواهي مرا
ببري مكه؟"
"من ملك
الحاج هستم، فكر نميكني دو روزه گذرنامه ات را درست ميكنم؟"
اياز
گفت: "مادر عيبي ندارد بيا شرط را قبول كن!"
كرم گفت:
"خيلي خوب، مادر قبول كرد!" و بعد، خيز برداشت به طرف پدرش. اين رسم كرم بود كه
هميشه از طرف من حرف بزند. به اين زودي ياد گرفته بود كه وصي و قيم من بشود.
همين كه
اياز، كرم را در خطر ديد، پريد طرف حاجي. من هم رفتم طرف حاجي و شروع كردم به
غلغلك دادن جاهاي حساسش. حاجي ميخنديد، خودش را از دست من خلاص ميكرد، دو تا پسرش
را اينور و آنور پرتاب ميكرد و من در ميرفتم ولي همين كه پسرهايش درگير ميشدند،
من دوباره شروع ميكردم به غلغلك دادن. تا اينكه كرم يك پايش را گرفت و اياز پاي
ديگرش را ، و من در حالي كه غلغلكش ميدادم، بلندش كرديم روي هوا و دمرو انداختيمش
روي زمين. حاجي تسليم شد.
بلند كه
شد نفس ميزد و كرم گفت: "بايد مادرم را ببري مكه، خودت شرط بستي و باختي."
حاجي به
اياز اشاره كرد كه كتش را بردارد بياورد. حاجي نگاهي به من كرد و چشمك زد و
چشمهايش از شيطنت برق ميزد.
"تو فكر
ميكني من الكي ميبازم؟ هان؟ تو واقعا فكر ميكني كه من الكي ميبازم؟"
اياز كت
را داد دست پدرش و منتظر ماند. حاجي گذرنامه را از جيبش درآورد و داد دست كرم:
"بخوان!"
وقتي كه
كرم خواند و براي من به تركي ترجمه كرد، پريدم طرف حاجي و شروع كردم به بوسيدنش.
از بچه هايم اصلا خجالت نميكشيدم.
"فكرش را
بكن، آنهمه آدم از همه جاي دنيا آمدند دارند طواف ميكنند، فكرش را بكن كه من لباس
احرام پوشيدم. يا دارم سنگ مياندازم. يا داخل آنهمه آدم گم شدم ودارم دنبال تو
ميگردم."
اياز
گفت: مادر قرار است دنبال خدا بگردي، نه پدرم!"
من گفتم
"من دنبال هر كسي كه دلم بخواهد ميگردم و حتما هم پيدايش ميكنم. اين را بدان كه
من ماماي اين شهرم، و يك ماما، بايد اگر بگردد، بتواند پيدايش بكند!"
حاجي
گفت: "ديگر چرت و پرت نگو، بايد هر چه زودتر دست به كار شوي. اين سه هفته كه زائو
نداري؟"
دقيق فكر
كردم و جواب دادم: "فكر نميكنم تا يك ماه زائو داشته باشم، ولي بايد حتما با عصمت
صحبت كنم كه سري بزند به حامله هام."
"فردا
بايد ترتيب همه چيز را بدهي!"
چقدر
عاليست! چه خوب است! يك كفتر بيچاره آمده بود، كنار پنجره نشسته بود. از سرما كز
كرده بود. كرم هنوز نميديدش. من عقب عقب رفتم كنار پنجره، به طور طبيعي ديگران را
نگاه ميكردم، ولي هوش و حواسم متوجه دو چيز بود: مكه و كفتر. پنجره را آهسته باز
كردم، ميترسيدم سرمايي كه به اتاق حمله ور شده بود ديگران را متوجه منظورم بكند.
كفتر يك قدري تكان خورد، ولي پرواز نكرد. آنقدر سردش بود كه نا نداشت. دستم را به
طرفش دراز كردم. آرام و حرف شنو و رام آمد توي گودي دو تا دستم. خدايا چقدر تنها
بود! چقدر سردش بود! پنجره را آهسته بستم. كفتر را گذاشتم روي سينه ام و نرمي
پنجه هايش را لاي سينه هايم حس كردم. موهاي تنم سيخ شد! چقدر مهربان بود! لباسم
را كشيدم رويش، گرمش كردم و بعد آرام آرام آمدم وسط اتاق. ميترسيدم از آن زير
بقبقو كند و لوام بدهد. حاجي و بچه ها سرشان پايين بود و داشتند حاضر ميشدند كه
ناهار بخورند. سفره پهن بود و ديس گنده اي وسط سفره بود و قرار بود من اين ديس را
بردارم ببرم مرغ را بكشم بيارم بگذارم روي سفره. من نزديك شدم و كفتر جان يافته
را آهسته گذاشتم روي ديس. كفتر ايستاد و يك لحظه با ترديد اطرافش را نگاه كرد و
بعد ، همين كه اين پا آن پا كرد، حاجي و كرم و اياز، هر سه با هم، پريدند طرفش.
ولي كفتر بهر سه ي آنها پيشدستي كرد، پريد هوا و چون جايي براي نشستن پيدا نكرد،
آمد نشست روي شانه من. هر سه بلند شدند. بهشتان برده بود.
كرم
پرسيد: "كجا بود؟ از كفترهاي من است؟"
حاجي
پرسيد: "از كجا آمد؟ پنجره ها كه بسته است!"
اياز
گفت: "مادر نكند اين دفعه كفتر ميزائوني؟"
من دستم
را دراز كردم، كفتر را برداشتم، دادم دست كرم.
"اين از
كفترهاي تو نيست، ولي مال توست، سوغاتي من از مكه."
كرم گفت:
"چه مكه ي خوبي! چه زيارت خوبي! سوغاتيش دست به نقد است!"
اسم كفتر
را گذاشتيم "الناز." چقدر قشنگ بود! اسمش را هم حاجي انتخاب كرد. حاجي در انتخاب
اسامي اصيل تركي تبحر دارد. چگل و الناز در واقع دخترهاي حاجي بودند.
3
شب خواب
ميديدم، و چه خوابي!
دست فرو
ميكردم توي گودالهاي عميق، گودالهايي از گوشت سرخ، با درهاي چرخان گوشتي، و
كفترهاي رنگين را از توي گودال ها درميآوردم. كفترها را بو ميكردم، كفترها بوي
گودال هاي سرخ گوشتي را ميداد، يك بوي عجيب و كرخت كننده. كفترها را روي هوا
پرواز ميدادم، و آسمان يك رنگ بهت آور مخصوصي داشت، رنگ گنبدهاي مسجدهايي كه فقط
عكس هاشان را ديده بودم. دهنم را ميگذاشتم روي آن گودال هاي گوشت سرخ، و صدا
ميزدم. چه كسي را؟ نميدانستم، ميگفتم بيا بيرون! بيا بيرون! ميخواهم ببينمت! تو
را خدا، بيا بيرون! بيا بيرون! ميخواهم ببينمت! درهاي گودالهاي گوشتي را
ميبوسيدم. اين درها بو و طعم درياها را ميداد، شايد بوي همين شرفخانه ي خودمان را
ميداد. چه حالت عجيب و غريبي! و نميدانم حرا احساس گناه نميكردم. خجالت نميكشيدم.
چقدر آزاد بودم! و لب هايم از نمكي كه ليسيده بودم، شور بود، زبانم روي لبهايم
قيقاج ميرفت، و آنوقت بوي گودالهاي گوشتي بر طعم گوشت نمك زده افزوده ميشد، طعم
چيزهايي شبيه خزه ي دريا و يا موهاي جاهاي نامحرم زنانه. و باز، دهنم را ميگذاشتم
روي يكي از گودالهاي گوشتي و فرياد ميزدم، و چه بلند! و چه با هيجان! طوري كه از
هيجان خيس عرق ميشدم، موهايم سيخ ميشد، چه شادي عميقي! بيا بيرون! بيا بيرون!
ميخواهم ببينمت! تو را خدا بيا بيرون! بيا بيرون! و انگار همين صدا زدن تنها براي
لذت بردن كافي است. و نميخواستم اصلا از آن تو كسي بيرون بيايد. و بعد دستهايم را
پر از كفتر ميكردم، همه كفتر ماده و كف دستهايم را به سوي آسمان ميانداختم و
تمامي پشت بامهاي خانه ها را با بال كفتر ميپوشاندم. و بعد، دوباره به زيارت
درهاي گوشتي ميرفتم، از تالارهاي خيس و رنگين فرو ميرفتم، بيا بيرون! بيا بيرون!
و بعد جمعيت عظيمي از زنان برهنه را ديدم. راستي از كجا آمده بودند، كجا ميرفتند؟
چقدر پاها و پشت پاهاي نرمي داشتند! و موقعي كه راه ميرفتند انگار ميترسيدند كه
كسي بيدار شود، يا شايد ميترسيدند كه خودشان بيدار شوند. دسته دسته، صد تا صدتا،
دويست تا دويست تا، هزار تا هزار تا، و برهنه و ساكت، راه ميرفتند. مثل اينكه همه
تو خواب راه ميروند، و صورت هاشان همه يك قدر و يك اندازه، و همه به يك اندازه
خوشگل، با گونه هاي نسبتا برجسته و نيمه تركمن و چشمهاي زاغ، به رنگ عسل تازه ي
سبلان. و تازه من باز هم فرياد ميزدم، بيا بيرون! بيا بيرون! ميخواهم ببيمنت! تو
را خدا بيا بيرون! و زنها، با آن پاشنه ها و پشت پاهاي پر قوشان، يا آن چشمهاي
ساده، بي بزك و عسليشان رد ميشدند، و جهان پر از زنان برهنه، زنان آزاد بود.
و بعد،
فضاي خوابم عوض شد. توي كاميون، روي سنگ هاي ريز و درشت نشسته بودم، و داشتم
ميرفتم. به كجا؟ نميدانستم. راننده كاميون حاجي بود. آن دور دورها قيامتي به پا
شده بود. قرار بود سنگها را، همه شان را بيندازم به طرف شيطان. زنها و مردها
احرام بسته بودند، و همه چقدر خوشگل و جوان بودند! همه همسن يكديگر بودند، و
صورتهايشان هم شبيه هم بود. مثل اين بود كه زن و مرد فقط از يك جنسيت بودند. ولي
نفهميدم جنسيتشان چيست. بالا سرمان، كفترهاي كرم در دسته هاي پانصد ششصدتايي
پرواز ميكردند. كرم اينهمه كفتر را از كجا آورده بود! بعد حاجي را ديدم كه بر
بالاي يك بلندي، كنار يك مرد بسيار نوراني ايستاده بود و با او خرما ميخورد. از
آن خرماهاي بهم چسبيده. چقدر به حاجي ميآمد كه كنار مردهاي نوراني بايستد و با
آنها خرما بخورد! و بعد، مرحوم مادرم را ديدم كه خودش را به حجرالاسود چسبانده
بود. ميخواست سنگ را بشكافد و برود تو. سنگ لخت لخت بود. نه مثل چيزي كه آدم در
عكسها ميبيند. يك سنگ صاف، صيقل خورده، بزرگ، با كناره هاي نوك دار خوش تراش. و
مادرم طوري صورتش را به سنگ چسبانده بود كه انگار سطح سنگ، سنگ نيست، بلكه يك
شيشه است، و پشت شيشه رازهايي هست كه مادرم بايد دقيقا آنها را مطالعه ميكرد0
لحظه اي بعد، سنگ، ديگر روي زمين نبود. در فضا حركت ميكرد و ميرفت، ولي رفتنش با
آمدنش فرقي نداشت. يك چيز سياه هندسي و مدام در حال سقوط، بدون آنكه برسد. و بعد،
بوي خون تازه ميآمد، گوسفندهاي نيم بسمل در زير پاهامان بودند، با چشمهاي عسلي، و
مست مرگ در زير آفتاب مكه. طواف كه ميكرديم، به نظرم آمد روي صندلي چرخ فلكي
نشسته بودم، و چرخ فلك با سرعت سرسام آور حركت ميكرد، و من از اضطراب و دلهره هم
ميخنديدم و هم ميترسيدم. بلند جيغ ميزدم، ميخنديدم و ميخواستم به جاي آنكه دائره
اي بچرخم، مستقيما بپرم جلو، مثل نيزه اي كه از نور و صدا هم سريع تر بپرد و برود
بخورد به سنگ، سنگي در وسط آسمان. و بعد، ديگر خودم داشتم ميافتادم، نميدانم از
كجا. محل واقعي سرم و پاهايم معلوم نبود، ولي مدام ميافتادم. و بعد احساس كردم كه
در همان حال افتادن، با لگد محكم ميزنند روي قفسه سينه ام، روي قلبم. خدايا چه
لگدهاي بيرحمانه و محكمي! هيچكس تا حال مرا اينطور بيرحمانه نزده بود!
ناگهان
بلند شدم. حاجي فانوس را روشن كرده بود و داشت از اتاق ميرفت بيرون. اين صداي در
بود كه ميآمد. چه صداي شومي! مشت هاي محكم به در كوبيده ميشد. حتما نيم ساعتي
ميشود كه كسي در ميزند. چه مشت هايي! دردش نميگيرد!
و بعد
شنيدم كه حاجي در را باز كرد. صداهاي بلند مردانه ای
شنيده شد. و بعد، حاجي، بدون آنكه در را ببندد ، برگشت و آمد. نور فانوس هيكل
حاجي را مثل غول درشتي روي ديوارها حركت ميداد.
"ايه!
ايه! بيدار شو، ايه تو را ميخواهند!"
"من
بيدارم حاجي، چي شده؟"
"پاشو!
دو نفر آمدند دنبالت. يك زائو دارند. گويا جاي دوري است. با اسب آمدند!"
"با اسب؟
مگر نزديكي هاي خودشان ماما پيدا نميشود!"
"ميگويند
دنبال يكي دو نفر رفتند، ولي آنها كار داشتند. پاشو ديگر!"
هوا خيلي
سرد است! زائو را كه نميشود معطل گذاشت!"
"تو هم
با من ميآيي؟"
"نه
ديگر، من براي چه بيايم؟ حتما آدمهاي خوبي هستند، سر
و
وضعشان نشان ميدهد كه آدمهاي خوبي هستند."
لباس هاي
پشم پوشيدم. حاجي يك كرك داشت. تنم كردم. جوراب هاي پشم پوشيدم. چادرم را سرم
كردم. حاجي با فانوس تا دم درآمد. دم در دو نفر مرد بسيار قد بلند ايستاده بودند.
صورتهاشان ديده نميشد. بخار دهنهاشان با بخار دهن اسب ها قاتي ميشد. چه هيكلهاي
مردانه اي! آدمهايي به اين قد و هيكل در هيچ جا نديده بودم.
سه تا
اسب داشتند، هر سه با زين و يراق. اسب ها هم