این صفحه را با ایمیل ارسال کنید         چاپ  
 

   www.poetrymag.info

 

d

در جستجوي سبک گمشده

مونتاژ : کاظم اميري

 

اين رساله سرهم بنديي از اظهارات انديشمندان مختلف در کتب مختلف است. من تنها سعي کردهام کانالي بسازم تا اين صداي مختلف از آن عبور کنند، بيآنکه باهمدرآميزند، و هر جا تصنيف مشابهي ميخوانند، برايشان ارکستر مشترکي فراخوانم. در واقع اينجا 41 نويسنده حضور دارند و من فقط جملههاي آنها رابه هم وصل کردهام و تلاش کردهام که براي آنها اتاق ميزباني ناامي نباشد و خودم در اين ميان  فقط يک جمله گفتهام. ميدانم که خواننده بر اين خرابکاري وفضولي خرده خواهد گرفت، از اين جهت پيشتر از او پوزش ميطلبم، ولي نيازي به عذرخواهي از اين فرزانگان نميبينم، چرا که تمامي تلاش آنها توضيح وضعيتيست که ”ظرف سالاد“(Salad Bowl) نامگذاري شده است و براي تعريف خودش هنر مونتاژ، سرهمبندي و ترکيب را ايجاب ميکند.

فرم در اينجا خودش را مديون والتر بنيامين است، که ميخواست رماني بنويسد که فقط از نقلقولها تشکيل شود. در کارهاي بنيامين، نقلقولها مثل راهزنان سرِ گردنه هستند، که ناگهان مسلحانه بر سر راه آدم تنبل ظاهر ميشوند و اعتقاد او را به تاراج ميبرند.

 

 

”بدون ديالتيک ما ا تفاقاً احمقانهتر ميانديشيم، اما بايد بدون آن نيز انديشندن امکانپذير باشد“.

 

 

 

ما اساساً با نگاهي تازه به جهان مينگريم و پرسشهايي که پيشرويمان قرار دارند در گوهر خود با هر پرسش پيشين متفاوتند. زيرا به گونهاي ژرف و بنيادين ”بيپاسخ“ هستند. نه علم ما علم است، نه فلسفهي ما فلسفه و نه ادبيات ما ادبيات، و اگر اين واژگان را به اين سهولت به کار ميبريم از سر ناگريزي است، چرا که واژهي تازهاي نميتوانيم اختراع کنيم، تنها بايد بدانيم که با هدفهاي کلاسيک و آشناي علم، فلسفه و ادبيات سروکار نداريم و نشاني، حتي از خوشپنداريهاي روزگار روشنگري در ما باقي نمانده است. درمييابيم که ديگر دريافت معناي نهايي گزاره و متن ناممکن است و هجومي پيروزمندانه به ناشناخته نميتوان داشت، چرا که جايگاهش را نميشناسيم. ما اکنون با مطلق ناشناخته روياروييم. ديگر ناتواني ما در بيان را نميتوان به کمبودهاي زبان، و کاستيهاي ابزار بيان و ارتباط نسبت داد، بل بايد پذيرفت که ناتواني ما در ارائه گزارش به موقعيت فرهنگي تازهاي مرتبط ميشود که در آن اساساً نميتوان شناخت و از اين رو چيزي همچون محتواي گزارش و بنيان کنش ارتباط، يعني پيام بر جا نمانده است. درست به همين معناست که ”بحران در ارائه گزارش“ است و گفته ميشود که ”کارکرد روايي از کف رفته است“.

دو قرن پيش کانت اين پرسش را طرح کرد که ”روشنگري چيست؟“، و منظورش از آن اين بود که ”ما کجا ايستادهايم“. پاسخ بيسابقه به آن پرسش تعينِ فعليت تاريخي و در پيامدش گشايش بحران جديد بود. پس از آن ديگر شناخت و بحران همزاد هم ميشوند، و آگاهي ميتواند خودش را تنها بمثابه بحران خويش دريابد، با رودررويي با  خود و تبديل انتقاد از  خود به نفي وضع موجود، به شکل منفي از خود و جهان بگويد که درست نيست، اينطور که هست، برغم آنکه به اين امر واقف است که همين گفتار امروز بحران زده است، زيرا ديگر معياري براي تشخيص و تفکيک راست از باطل را ندارد. اين گفتار همانقدر معتبر است که ديگر گفتارها. تنها شک، سوال، ندانستن، نسبيبودن حقيقتها و گفتار در گسترهي زمان و زبان است که در نهايت، انساني با اين بينش را از زبان مرسوم جدا ميکند. ديگر ”کشف اسرار“ي در ميان نيست و ”حيرت“ انسان امروزي ناشي از امکانناپذيري شناخت حکمت خدا نيست، بلکه ناشي از آن است که هيچ حکمتي نيست که چرايي نهايي پديدهها را توضيح دهد. نه خدايي هست، نه جهان ديگري، و انسان نه اينجا و نه آنجا خانهاي از آن خود ندارد. همين وضعيت ايجاب ميکند که از خود بپرسيم ”ما کجا ايستادهايم؟“ که با پرسش ديگر يعني ”پسامدرن چيست؟“ گره خورده است. ما آن را در ادبيات دنبال ميکنيم بيآنکه نداي “خوشا، اين وضعيت بابلي!“ را سردهيم. برعکس، اين کلام يکي از پيشگامانِ سخنِ پسامدرن آموزهاي براي ما است که : آخ راز اين مبارزات در اينست که، هر کس به آنها مينگردد، بايد همچنين عليه آنها باشد.

 

پدر زنده بود و داشت با همان لحن هميشگي با او(پسر) حرف ميزد، اما (و نکتهي جالب همين بود) او با همهي اين احوال مرده بود، فقط اين را نميدانست.

 

 

ادبيات  پسامدرن يک پديدهي اقليت بوده و هست، کارکرد اجتماعي آن از لحاظ تأثير سياسي بسيار ضعيف ولي به لحاظ حافظهي اجتماعي بسيار قوي است. اين ادبيات بر خلاف ادبياتِ مدرن منبع تجربهي جهاني نيست، برعکس خود مبين خلاء تجربه است. کلام رايج در مورد فلسفهي پسامدرن که ”عليه انديشيدن ميانديشد“، در مورد اين ادبيات هم صادق است. اگر ادبيات پسامدرن ضعفاش را با مقايسهي خود با ادبياتِ جويس نشان ميدهد، در ضمن ميگويد که دورهي آن گونه ادبيات به سر آمده است. و اگر هنوز غمزدهادبيات جويس و کافکاست، تفاوت اساسياش را با آن در گذر از بينش شناختشناسانه(epistemologisch) به بينش هستيشناسانه (ontologisch) نشان ميدهد. در حاليکه در ادبيات مدرن چرايي و چگونگي تحليل جهان مهم بود، در ادبيات پسامدرن سوال ”چه“ (جهان چيست که مرا احاطه کرده است) مهم شده است. اين ادبيات با رد ايدئولوژي هرگونه نمايندگي را رد ميکند، و با رد کل به جزء علاقه نشان ميدهد، هر چه ناتوان است در جزء کل را بشناساند. چندگانگي ادبي و قالب متضاد آثار ادبي که به آثار پسامدرن معروفاند، تعريف همه جانبه از اين ادبيات را دشوار ميکند با اين حال تلاش در اين زمينه شايد بيهوده نباشد:

1- پرسشوارگي: اين ادبيات سنتزهاي اجتماعي و شناختي را رد ميکند، و به همين خاطر بيشتر به مونتاژ، کولاژ، موضوعاتي اتفاقي، مجاز بجاي استعاره، شيزوفرني بجاي پارانويا علاقه نشان ميدهد. مفاهيمي مثل چندمنطقي، چندساختاري، چندپايهاي، چندنقدي ... به ساختار باز اثرِ هنري تشخص ميبخشند.

2- کانونزُدايي: ما در ادبيات پسامدرن مثل حوزههاي ديگر شاهد يک ”بيمشروعيتي“ راديکال هستيم. از ”مرگ خدا“ تا ”مرگ پدر“ و ”مرگ مولف“، از به سخرهگرفتن اتوريتهها تا بازبيني برنامههاي آموزشي، مشروعيتِ کدهاي بنيادي فرهنگ زير سوال برده ميشود. اين ادبيات اگر دست به تخريب کل ميزند، از پديدههاي کناري، جنبشهاي اقليت، فرهنگ زنانگي دفاع ميکند، که به نوبهي خود احتياج به شالودهشکني دارند.

3- امر ناگفتني: هنرمند پسامدرن سعي ميکند که ناگفتنيها را بگويد، يعني آنچه که جزء معين هيچ زباني نيست، آنچه در معنايش غيرقابل تحمل، غيرقابل تصور است. از اين رو اغلب غيرواقعگرا است و بيشتر به ”سکوت“ گرايش دارد.

4- پرسپکتيويسم: در اين ادبيات در غياب نظرگاه عالم دانا يا مقتدر، به بازي، گفتگو، چندصدايي، تمثيل، تامل در بارهي خود، پارودي و گاه به ايروني توجه ميشود. در مقابل ”صنعت فرهنگ“ که صداهاي مختلف را درهم ميآميزد، طوري که هيچکس صداي ديگري را نميشنود، بعضي از اديبان پسامدرن آثار ترکيبي عرضه ميکنند که متکي به چندصدايي است، و لحظات مختلف در يک حضور واحد نشان داده ميشوند. گاه ما با فرهنگهاي مختلف، چنديني سبک و نظرگاه سروکار داريم.

5- ناشناختگي: جريان امور ناروشن است، توليد خودمختار شده است و هيچکس نميداند که سخن يک بعدي پيشرفت به کجا ميرود. ما ديگر نميتوانيم به تاريخ اعتماد کنيم، هر روز اين امکان وجود دارد که همه چيز زير سوال برده شود. از اين جهت، نظراتي که ادعاي اعتبار دراز مدت را دارند، بياعتبار هستند.

6- وجه بازيگونه و کارناوالي: داستانهاي پسامدرن پر از خنده، هجو و طنز و حوادث اغراق آميز و باورنکردني هستند. اين وجه ”ضدسيستمي“ در نظر دارد به خواننده منطق وارونهگي را نشان دهد و راه را براي ”زندگي ديگر“  بگشايد. در صحنه کارناوالي هرکس ميتواند خودش را     به لباس شاه و وزير و گدا و ديوانه ... درآورد و بدين طريق ضمن زير سوال بردن مقرارت و دستورات اولياي امور، ضمن نقابزُدايي از عرف و آداب اجتماعي و جدي بودن فرهنگ رسمي،”آنسوي ديگر خود“ را بشناسد.

7- مشارکت: متنِ پسامدرن دعوت به مشارکت ميکند، ميخواهد باز هم نوشته شود، از نو نوشته شود، ديگرگونه نوشته شود، کوتاه و بلند شود. اين متن يک متن کامل نيست و مي خواهد  از طريق خواندن، بازخواني، نواقصاش را جبران کند. به همين دليل هم، انرژي جستجو، کشف و مراقبت آزاد ميکند.

8-  متن را تمناي دروني مينويسد که سرچشمهاش جنبش ايدهآلها و شکستها و همهي آن چيزهايي است که ايمان را ميسازند يعني ترس و اميد، شور و شوق، تقليد و حمايت، پيوند با همنوع، تعادل انديشه و احساس. و هريک از اينها ميخواهد که خود را در متن به صورت نهايي علني و ارضاء کند، بيآنکه ديگري را خفه کند. بدين جهت هم هر پرسشِ اساسي در اثر نشاني از زندگي هنرمند را دربردارد. 

9- اجبار نوگرايي وجود ندارد، ميتوان محتوي قديمي را از طريق فرم تازه نمايش داد و يا برعکس، محتوي جديد را با فرم قديم گزارش کرد.

10- جدايي دال از مدلول: نشانه امر نشانهگذاريشده را برنميتابد، بلکه به نشانهي ديگر اشاره ميکند و همين سبب ميشود که ما در سخنمان به معنا نميرسيم، بلکه در يک سلسلهي بيپايان معاني دور ميزنيم. در تابلويي از فرانچيسکو کلمنت دو آدم در جهت مخالف حرکت ميکنند و هر يک نصفي از يک انگشتري شکسته را در دست دارند و در زير، عنوان تابلو ”خرابکاري معنا“ را افشا ميکند: Symbolon . همه چيز نشانه است و آدم به يک نور درخشنده يا فريادي نياز دارد تا به نزديکيبيني و کربودنش غلبه کند.

11- زندگي و فرهنگ به سيستمي از نشانهها بدل شده است، و هر حرکتي در واقع حرکت اين مجموعه نشانهها، کدها، افسانهها، متون، توضيحات و اشارات است. فيلمي در سرهاي ما براه افتاده است که از يکسو نظام دريافت ما را تعيين ميکند و از سوي ديگر خود را بطور سمبليک بازميزايد. اين امر به سردرگمي ما ميافزايد و نيز فرار ما به  ”جلو“ را سبب ميشود.

 

 

حالا ميگويم چه کار ميکنم و چه کار نميکنم. به چيزي که ديگر اعتقاد ندارم خدمت نخواهم کرد، خواه خود را خانهي من، وطن من، يا کليساي من بخواند! و کوشش خواهم کرد درون خويشتن را به  شيوهاي از زندگي يا هنر هر قدر آزادنه که بتوانم و هر چه کاملتر که بتوانم بيان کنم، و در دفاع از خود تنها سلاحهايي را که به خود اجازه ميدهم به کار برم: خاموشي، تبعيد و مکر.

 

 

در داستانهاي پسامدرن تعمق در مورد روايت بيشتر شده است و حتي گاه خود داستان، داستان تعمق در اينباره است. نه تنها وسايل روايت، بلکه خود روايت بازبيني ميشود. اغلب نويسندگان پسامدرن از اصل علّيت، از داستان(Story) و توالي و تسلسل صرفنظر ميکنند و بيشتر توقع ”حضور لحظهاي“ را دارند. اين نويسندگان اغلب در داستانهايشان اصول مباحث زيباشناسي را مطرح ميکنند، بطوري که باهم متضاد هستند، به هم ربط ندارند، انگار که تصميم گرفته باشند جهت خواندن و انديشيدن ما را مدام تغيير دهند: سوپ جادوانگي و روشنايي ناگهاني.

حتي نويسندگاني که تز ”پايان روايت“ را بطور انتقادي آزمايش ميکنند، از اين گزاره حرکت ميکنند که، آنکه روايت ميکند، بايد چيز ”بخصوصي“ روايت کند و در آنصورت نياز به امر وحشتناک، فاجعه، چيزي که روي ميدهد، هست. وقتي چيزي روي نميدهد، چه ميتوان روايت کرد. تنها ميتوان گذاشت که ”خودش را نشان دهد“. متن ديگر توسط نويسنده نوشته نميشود، بلکه متن خودش را مينويسد. پتر هاندکه در ”داستان مداد“ مينويسد: ”يکبار ديگر من موفق شدم، خودم را انکار کنم و خروس درونِ من شادمانه بانگ برآورد. من موقعي  بويژه آني هستم که هستم، که موفق شوم بگويم، آني نيستم که هستم“. نويسنده در اينجا از يکطرف به  سوبژکتيويتهي خود تاکيد ميکند، از طرف ديگر مدام اين سوبژکتيويته را زير سوال ميبرد. ”من“ مجموع همهي آنهايي است که در درون او به سخن در ميآيند. نويسنده از نوشتار کنارگيري ميکند، برغم آنکه شکلگيرياش را به او مديون است: ”در آنچه من مينويسم، تماماً منم، اما صداي من غايب است. بايد اينطور باشد“.

آثار اين نويسندگان مملو از سوال است که نوشتار چيست و چرا بايد نوشت و نوشتن در اين دوره چگونه ممکن است. از نظر آنها، مطبوعات و رسانههاي الکترونيکي ادبيات و زبان را تهديد به مرگ ميکنند. همه چيز، حتي يک لکهي سفيد به اطلاعات، خبر و پيام تبديل شده است. هاندکه با نفرت ميگويد: ”در حاليکه به شعر و ادبيات ميانديشم، ديگر تحمل اطلاعات را ندارم“. بُتو اشتراوس حادتر از او مينويسد: ”اطلاعات يعني زنگزدگي و عليلشدن ذهن، فرياد گوشخراش کثافات عقل ... هر چه تودهي اطلاعات بزرگتر است، عمق آن کمتر است“. و در کتابش ”زوجها و رهگذران“ با ترديد ميپرسد: ”چه ميتوان در مورد کنارکشيدن و حاشيهاي نويسنده و نوشتار گفت؟ ما در مقابل رسانههاي جمعي و قدرت بيهودگي کيستيم؟ هيچ و هيچکس. تنها وقتي ميگويم که، من و تو، نوشتار، وجود نداريم، تنها در حاشيهي جنبشِ موجها، که مرا به غواصي و زيرآبي رفتن فرا ميخواند، براي خودمان مکان سنجيده را نشان ميدهم“. نوشتن ديگر عمل آگاهانهي سوبژکت نيست، نه موضوع خاصي دارد و نه براي مخاطبي نوشته شده است. اجبار يا رويدادي است که مکانيسماش براي خود نويسنده پنهان است. ”من“ نويسنده ايستگاهي است که موضوعات پراکنده و متون مختلف از آنجا گذر ميکنند. اين نويسنده ديگر نميتواند ادعاي تفسير و تبينِ جهان را داشته باشد. او در نهايت تلاش ميکند که از يک نقطهي کاملاً فراموش شده دو باره زاده شود.

در بسياري از داستانها ما با يک نوع بازگشت به واقعگرايي و کشش به سوبژکتيويتهي محض سروکار داريم. نوشتنِ داستانهايي با جنبههاي اتوبيوگرافيک از نظرگاه اول شخص مفرد بيشتر از دورهي ”رمان نو“ رايج شده است. اين آثار -مثل ”داستان مداد“ اثر پتر هاندکه – پر از جزييات هستند. نويسندگان چنين آثاري گوشههاي از زندگي شخصي را بيان ميکنند، صحنههايي از زندگي آدمها را در کافهها، خيابانها، متروها ... ترسيم ميکنند، در مورد کتابهاي خوانده شده اظهارنظر ميکنند. از اين رو، اين آثار تنها براي کساني لذتبخش و جالب هستند که به جزء علاقه دارند، ولي براي خوانندگاني که در پي داستان، يگانگي و کليت هستند، خستهکننده و نامفهوماند. گرايش به واقعگرايي و اتوبيوگرافي در نظر دارد خلاء موجود بين زندگي و هنر را پر کند و فقر تجربه را جبران کند. البته اگر واقعگرايي سابق در صدد بود به تغييرات سياسي-اجتماعي کمک کند و آگاهي تودهها را ارتقاء دهد، ادبيات کنوني فاقد نيّت مداخلهي سياسي و ايدههاي آرمانشهري است.

سوژهي آثار پسامدرن مثل مارکي دوساد ميگويد: ”من در انجام هر کاري ناتوان هستم و هر چيزي در من وحشت برميانگيزد“. نمونه: ما در داستان بلندي از بُتو اشتراوس با عنوان مشکلساز ”تهديد تئوري“ با نويسندهاي سروکار داريم که گرفتار زني روانپريش بنام ”لهآ“ شده است. زن ادعا ميکند که او را ميشناسد و در گذشته دوست دختر او بوده است. زن تمثيلي براي نوشتن است. نويسنده در حاليکه ترس و وحشت را در چهرهي زن ميخواند، ترسها و ناکاميهاي خود را به روي کاغذ ميآورد. گاه انحلالِ  خود در ديگري آنقدر قوي ميشود که هر گونه تعمق از ”من“ و آگاهي به ”من“ سلب ميشود. نويسنده حتي خيال ميکند که خواننده نوشته را بهتر از او خواهد فهميد: ”آنچه من مينويسم، مستقل از من نوشته ميشود. من بلاانقطاع ديگري را مينويسم که مرا تهديد ميکند. آنچه من مينويسم ميداند که من کيستم، همچنين پايان من  را خوب ميداند. و هرکسي-همانطور که پيرزنان از فالِ قهوه سرنوشت را برميخوانند- ميتواند در نوشتهي من در مورد من بخواند، تنها  خودم نميتوانم. من نميتوانم آن را بخوانم، معنا مهروموم شده است و در هر سطري اخطارها ناديده گرفته شدهاند“. نويسنده در اين داستان حين نوشتن خوشحال است که رها از تئوريها و حرفهاي گفته شده ميتواند متني به روش خودجوش و متکي بر ميل و خواهش بنويسد. اما، در پايان او نوشته را بازميخواند و با تعجب درمييابد که بسياري از اين حرفها و چهرهها را در کتابها