اگر يك بار ديگر
مظاهر شهامت
اينكه انگشت چپ از
آخر پاي راستم
ميسوخت و من مجبور
ميشدم پايم را يكوري
بر زمين بگذارم تا
بلكه دردش كمتر شود
از آن جهت بود كه بيش
از يك ساعت با همه
توان خود دويده بودم
.كمي پيشتر آنقدر
لهله زده بودم ،داشت
دل و رودهام از
گلويم بيرون مي زد
.مجبور شدم ديگر
ندوم.آرام تر راه
رفتم.در طول راهي كه
از نيم ساعت پيش
درپشت خود جاگذاشتم
،آرامآرام،البته
تمادر اوايل تندتر ،
لهلههاي خود را
بيرون ريختم .آنها
تصادفا چندتاچندتا
روي يا كنار هر چيزي
ميافتادند و مي
ماندند.كف خيابان ،
بيخ ديوار
،زيردرختها ،حتي روي
لباسهايم. اولها كه
از گلويم بيرون
ميجهيدند، تلخ بودند
و آن را
ميسوزاندند.اما
بعدهاتر كه آرامتر
شده بودند از گلويم
بيرون ميآمدند
،ديگر تلخ نبودند. آن
آخريها ديگر لهله
نبودند، بازدم آههاي
آرام و كشيده
بودند،بازدمهاي
آههاي بسيار .حالا
لهله ندارم و انگشت
چپ از آخر پاي راستم
نمي سوزد.آرام تر راه
ميروم و آن ترس و
وحشت اوليه را هم
ندارم .يعني بدون
اينكه متوجه بشوم
ترسم هم مثل لهله ها
و سوختن انگشتم درطول
مسير ريخته و از ميان
رفته است. درمييابم
ديروقت يك شب
است.خياباني
خلوت.پنجرههاي تكتك
روشن و چه بسيار
خاموش.بوي باران كه
معلوم نيست از كدام
زمان و ازكجاي زمين و
آسمان ،از اين آسمان
پرستاره ميبارد،هوا
را پر كرده
است.جابهجا
گربههايي ديده
ميشوند كه ظرف هاي
آشغال را واژگون كرده
ودر ميان آن
ميجويند.جستني چنان
دقيق و وسواسانه كه
نميتوان گفت حتما
بخاطر غذاست.از
كنارشان كه مي گذرم
بروبر نگاهم مي
كنند.ميوي آهستهاي
ميكشند و سربرمي
گردانند.چنان
بيتفاوت كه احساس
ميكنم بايد خيلي
تنها بوده باشم.
دوباره آن وحشت اوليه
به سراغم ميآيد.باعث
مي شود بياد بياورم
چيزي را كه معلوم
نيست چرا و چگونه در
اين زمان كوتاه
فراموش كرده ام.به
ياد ميآورم از جايي
فرار كرده ام .از
جايي كه قبلا هم
بارها از آنجا فرار
كرده بودم.اين يك
يقين است.با همان
تحكم و واقغيتي كه
وقت اداي كلمه يقين
در ستون فقرات خود
احساس مي كنم.مفهوم
ترديد .نابود است
.صلب اين نابودي را
مديون تكرار فرارهايم
هستم.درهمين حال كه
به اين مسئله فكر مي
كنم ناگهان از جيغ
دردناك گربهاي از
خود ميجهم.ندانسته
او را زيرپاي چپ خود
گرفتهام. بسرعت به
عقب كشيده ميشوم.كمي
دور ميشود سپس به
طرفم سربرگردانده
نگاهي شماتتباري به
من دوخته و پس از
لحظهاي سلانهسلانه
مي رود.
نه،اين دفعه از جايي
فرار نكردهام .
زيريك آسمان ابري در
خياباني خلوت راه مي
روم. نمنم باران و
احساس وزش بادي آرام
كه در اينجا
نميوزد.حالا كه كمي
پيشتر من از غفلت كسي
استفاده نكرده و اورا
بامشتي بر زمين
نيانداختهام وكليد
در سنگيين را از لاي
انگشتان پرقدرتش
بيرون نكشيده ام و
چند لحظه بعد
سفيدپوشاني تا اين
طرف نردههايي كه نور
چراغهاي بسيار را از
نفوذ شب حصار كشيده
اند، دنبالم
نكردهاند، به ياد
ميآورم هيچيك از ما
يعني من و آيدين و
فريد سيگار
نداشتيثم.حرف زديم و
سيگار كشيديم
.سيگاركشيديم و حرف
زديم.سيگارها تمام
شدند اما حرفها نه
.به اين نتيجه رسيديم
كه نبايد اجازه بدهيم
و بگذاريم همه وقايع
،اذهان،شرايط
وآرايشهاي رفتاري
آدمهاي پيرامون ،ما
را عليرغم ميل و
ارادهمان اداره كنند
.فكر كرديم بايد كاري
كرد. باز نتيجه
گرفتيم در اين مشكل
يا حداقل در مشكل
ما،بحراني به نام
بحران رهبريت وجود
دارد .هرچه فكر كرديم
بالاخره نفهميديم
بقيهاش را چه بايد
بكنيم.ديگر خسته شده
بودم و سرم گيج مي
رفت. زدم بيرون تا
اگرتوانستم سيگار
بخرم . كمي قدم بزنم
و كمي هم فكر كه شايد
وبعله.
اين مغازه در اين
نزديكي بسته است .
مغازه آن طرف
خيابان،بسته.
سوپرماركت سرچهارراه
،بسته.توي كوچه،بسته.
دكه،بسته.
بسته.بسته.بسته.
«آقاببخشيد ،سيگار
داريد؟» ندارد. يك
نخ؟ ندارد،سيگاري
نيست. آقا يك نخ
سيگار ؟ چند لحظه پيش
تمام كرده. آقا؟…
نميايستد،تقريبا به
دو دور مي شود. يك نخ
.نه .يك نخ. نه.
يك،يك،يك.نه، نه. يك
نه.و اين همه دور.همه
مغازهها بسته. آن يك
خيابان ديگر؟هيچكدام
آقا. و اين همه دور.
اين همه دور را بايد
برگشت. فكر چه شد؟
قرار بود فكر بكنم.
قرار بود بعد از پيدا
كردن سيگار .هنوز كه
پيدا نكردهام .
دارم برميگردم . اين
همه دورفبلي را كه
اكنون به آن همه دور
تبديل شده
برميگردم.و اين همه
فكرها و خيالات جور
به جور… حتما درجايي،
حالا هر جايي كه
باشد،مثلا در يك كشور
ديگر و در خياباني با
اسمي كه نمي دانيم ،
ماشيني به رنگي كه
نمي دانيم مردي را كه
اسمش را نمي دانيم ،
درست در همين لحظه
زير مي گيرد.مي
ميرد؟آري.نميميرد؟آري.زخمي؟آري
و نه.مرد در اين لحظه
در آنجا چه كار داشت؟
اين لحظه در آنجا كه
نمي دانيم كجاست ،
اين لحظه نيست .شايد
يك لحظه ديگر است
.نه، اصلا نمي تواند
لحظه باشد.لحظه با
حضور ما لحظه است.
بدون حضور ما سنخيت
استحاله شده مكان است
نه زمان. مرد براي
خريدن دواي قلبش از
خانه بيرون آمده بود.
از سركار برميگشت.به
سر كار مي رفت. از سر
كار برميگشت. به سر
كار ميرفت. از اداره
اخراج شده بود، براي
استخدام در ادارهاي
ميرفت، به ملاقات
،عيادت،به تماشاي يك
بازي، مثلا
فوتبال.خورشيد را به
دوش مي برد .ماه را
از دوش
ميگرفت.ستارهها را
بر سر ميپاشيد.اتفاق
يك متن نوشته شده
،انديشيده شده ،
ناگفته يا گفته شده
به نجوا از كسي ـ هر
كسي- به كسي ـ هر كسي
ـ در جايي ـ اين هم
حالاهر جايي ـ در
وقتي بود. شخصيتي بود
شايد از يك متن
نانوشته كه از آن
گريخته يا به آن
ميرفت. كسي بود در
دير وقت يك شب ميگفت
« آقا يك نخ سيگار »
مردي بود از يادگار
دور تاريخ ، از ابتدا
و آن را و آنجا را
فراموش ميكرد و
انكار كرده بود . از
قبل از آهن آمده بود
، خط ، مفرغ ، عدد،
از لحظه گيجكنندهاش
كه با شعف اشتباه شد.
پرت شده ، پرتاب شده
، فرار كرده ، چندبار
،از نردهها ، از
بالاي آنها و در
پياش سفدپوشان
بياحساس ترسآور.
آنجا لخت بوده ،
آويزاني داشته از خود
كه هنوز شرمآور نامش
را نميدانسته ،
شكارهايش را خامخام
ميخورده . بعدها
خيره ماه ميشده در
شبها و روز و
بعدهاتر فقط در شب.
مدتي ديگر ستارهاي
را خدا ميدانسته ،
از كشف عدد ميرقصيده
، قروپ قروپ صداي
پايش پوست صاف زمين
را چين ميانداخته ،
كوهها و درهها.
زماني ديگر پيامبري
بوده در ميان مردماني
كه شادمانانه خود را
به ناداني ميزدند تا
او را خوشحال كنند.
آه ،اي مغرور كوچك در
ميان آن همه از بزرگي
خوفناك ، حسودي
نوعروسان بر تو باد
در وقتي كه آخرين
ترديد خود را قرباني
تقدير ميكنند…هيچكس
تا حالا زبان گربهها
را ترجمه نكرده است
…در شعرهاي جهان تنها
چندبار اتفاق افتاده
گربهها بتوانند
دزدكي رد پنجولهاي
خود را جا
بگذارند.اما داستانها
پراز رد ونگاه و صداي
آنهاست. اين البته
مربوط ميشود به
خرافهپرستي
نويسندگان كه فكر
ميكنند گربهها
دزديدگان كلمهها از
جايي در دورهاي زمان
هستند كه كسي
نميداند كجاست. چرا
گربهها؟ اگر به
مردمك چشمهايشان نگاه
كنيد ميفهميد . بنا
به باور نويسندهها
تنها خط مردمكان آنها
اخگر كلمات را رام
ميكنند…ببينم مفتون
، اصلا ميتواني
بگويي چرا مرا دوست
داري؟ دليلي بگو ثابت
كند من فكر نكنم داري
از من سوءاستفاده
ميكني. چه باعث
ميشود مرا آنقدر كه
ميگويي دوست داشته
باشي؟ نكند همه
آنهايي كه ميگويي ،
شب و روز هم ميگويي،
دروغ هستند؟ دروغ هم
باشند بگو. دنيا و
اجزايش آنقدر كوچك
شدهاند ، ظرفيت
پذيرش و تحمل دروغها
در آدمها خيلي بالا
است. مثلا همين عشق
كه تو هي مثل طوطي
تكرارش ميكني ، ديگر
چيز بزرگي نيست . بود
و نبودش در زندگي
آدمها چندان مهم نيست
، يك چيز تفنني است .
شنيدن وسپس فراموش
كردنش جان ميدهد
براي مسخره كردن
تاريخ پرآب وتابش.
براي اينكه حالا ديگر
راست و دروغ همسان و
همسنگ شدهاند.
ميداني مفتونخان ،
تو ديگر آدم روز
نيستي. قديمي هستي،
مال شبي كه در باستان
يك روزگار كهنه ابدي
شده. بلد نيستي شخصيت
لحظهها باشي .
حرفهايت را تاييد مي
كنم ،شيرين هستند و
غرور مرا ارضاء
ميكنند اما چند لحظه
بعد همه را فراموش
ميكنم و تمام. دفعه
بعد مجبوري همه را از
اول تكرار كني . دور
تسلسل و باطل . تو
مثل اسيري در تقدير
در نقطهايي ميماني
تا زندگيت به آخر
برسد. تراژدي، نه
؟…براي دوست داشتن ،
هر چيز ميتواند
بهانه خوبي باشد، حتي
خاكستر يك نامه سوخته
مانده از سالها پيش.
عاشقانه هم نبود.
دعوتي بود براي رشد
يك احساس كه بعدها
عملي شد . حالا اگر
بگذاري روي ميز و سير
نگاهش كني تو را
ميبرد به جا و زماني
كه دوست داشتي دوست
داشته باشي .
ميخواستي او كمكت
كند اما نميتوانستي
اعتراف كني . فكر
ميكردي اعتراف اين
نوعي ،يك شكست است .
آنموقع دلت نخواست
شكست بخوري ماندي تا
بعدهاتر تا حد نابودي
زمين بخوري. راستي
دارم فعلها را بد
بهكار ميبرم . آخر
همه آنها جاي « ي »
حرف « م » را بگذاري
ميشود من.
بهانه من براي دوست
داشتن تو وجود يك
تكدرخت سبز بود در
بالاي تپهاي خاكي در
آنقدر دور كه قرار
نبود آنقدر نزديك
باشد تا با يكبار
رفتن و ديدن ، قدرت
بهانهگياش را از
دست بدهد. پرندگان
زيادي برآن نشسته و
برخاسته بودند،
رهگذران ره گم كرده
بسياري در سايهاش
نشسته ، آسوده ، رفته
بودند ، لوركا ماه را
برشاخههاش مينشاند
، كوليان در پايش
دايره زنگي
ميكوبيدند به مستي .
گارسيا بلنديش را از
آبي آسمان ، فراتر تا
سايهاش در روزگاري
بسي آينده ، بازآيد
برسر ماكوندو.كوندرا
آن را به اعترافي سخت
و دردناك واميداشت .
و كافكا…نه ، كافكا
نبايد به آن نزديك
ميشد. بار چنان عشقي
را به آن ميبست در
تناسخي ابدي ميسوخت
و زغال ميشد و
نميشد.
- برويم آنرا نشانم
بده
- بگذار رازي بماند
در نادسترس . به آن
عادت كني ميخشكد ،
دوست داشتن را
ميگويم.
- نه ، من اينطور فكر
نميكنم . امروزه
تجربه است كه باور را
ممكن ميكند.
- ولي من نميدانم آن
واقعا در كجاست . فقط
فكر ميكنم هست كه من
دوست دارم …
- تو يك آدم خودخواه
هستي . هستيهايت را
بر نيستيها بنا
ميكني ، زندگي را
مشكل ميكني.
سوي چشمها را دور و
دور ميبري تا گم
شدن…
دايرهاي از آتش در
شب ميگردد سرخ.
- هيچ اينطور نيست .
من نميخواهم گم بشوم
، حتي به قيمت دوست
داشتن يا داشته شدن .
آنچه در اين بين
اتفاق ميافتد ، وجود
تصويري است كه مصر و
محكم وجود دارد ،
گيريم كه شايد
ناديدني است و
ناديدني هم باقي
بماند اما خاصيت آن
جز ايجاد اين دوست
داشتن و آن هم در من
نيست ، همين .
- من چطور به شما
حالي كنم الان هيچ
چيز ديگر جز لحظهها
، ارزشي ندارند . هر
زماني بخواهد
طولانيتر بشود
تضمينهاي پايدارتري
را لازم دارد . بايد
اين را درك كني .
تنها وقتي كه
ميتوانم براي
خواستنهاي تو تلف
كنم جستن و ديدن آن
درخت است . اگر وجود
داشته باشد كه من شك
دارم.
دايرهاي از سرخ بر
نمنم باران ميگردد
از آتش .
بازهم يك گربهاي
ديگر. ميو. جيغ.
فرار. هجوم هول در يك
لحظه به سر ، دل،
براي لرزاندن دست وپا
. باور ترس و تلاش
براي رسيدن به
نترسيدن در هرچه زود.
حالا آرامش بازيافته
براي ديدن ، فكر .
خيال ، حسرت و…دراز
ميكشي روي ميز ،
دراز به دراز . چشمان
باز ، اعضاي بيتكان.
دورهات ميكنند ،
گريه، جيغ و داد.
آنها كه ميخواستند
در آغوشت گيرند،
ميگرفتند ،
نميگيرند ، هرگز
نميخواهند بگيرند.
از ديدن بعضي
اندامهايت كه شرم
ميكردند ، نميكنند.
ذهنها دور از ديدن
چشمها آماده ميشوند
فراموشت كنند، گوشها
صدايت را نشنوند،
چشمها نبينند.
خلاصهاي . درحال
تجزيه، ذرهذره شدن .
مبهم . محو.نابود.
اسمت اما گاهي تكرار
ميشود بي كه تو را
به ياد آورد. سخني ،
خاطرهاي، تصويري اما
د ور از حضور تو.در
غيابت پيكرت دستكاري
ميشود. امكان رجوع
كه به حضور
ثابتكننده نيست.
اعضايت را جابهجا
ميكنند. شكل آنها را
عوض ميكنند.
حرفهايت عوض
ميشوند. چيزي نيستي
براي دوست داشته شدن
، عشق ورزيدن،ميلي
براي دركنارت بودن يا
در كنار بودن، يا
تاسف كه بودي ، تنفر
كه بودي. كينه، دوري
، فرار كه بودي…
دايرهاي سرخ بر
باران نمنم ، از آتش
كه در شب
راه افتاديم . تو
بخاطر اثبات دروغي كه
شنيده بودي يا راستي
كه باورت را تحكيم
خواهد كرد تا غرورت
فرا انگيخته شود. تپه
اي ،درختي تكدرخت
،سبز و من و همه
جهاني كه از ما
آويزان است تنها براي
دوست داشتن تو وجود
داريم با هاله
بيپايان معاني كه
برميانگيزيم .
ناگهان خود را بزرگ
ميبيني ، بزرگتر از
همه بودنهايي كه تا
حالا بودي . از دسترس
دور ميشوي ، ازمن
،تپه، جهان ، معاني.
اين هم تلاشي براي
اثبات دروغ است ،
نتيجه دروغ است.
اينها را ميدانم .
پس اگر در كنارت
ميروم بخاطر اثبات
هيچكدام اينها نيست
كه مرا به پيش
ميبرد.تسليم لذت
آخرين لحظههاي با تو
بودن هستم ، احتمالا
تحفه تقديري كه از يك
تصادف آغاز شده و
نخواسته و ندانسته ،
ماهيت عوض كرده. نه،
اين ويران كردن غرور
نيست ، آني كه اكنون
بيشتر از هرزماني به
نيازمندم بلكه
اميدوار شدن به يقيني
تلخ است كه از تاريخ
تا اكنون ادامه داشته
، گيريم درمن و توهاي
بسياري كه
ميشناسيمشان و نه.
در غبار آمده و
رفتهاند، در گردباد
تجزيه تا پرنشدن
لايتناهي.
سرخ دايرهاي آتش
برنمنم باران ،
تندتر دور ميگردد
از راهي كه ميرفتيم
، اجساد عاشقان قديم
،اسكلتهايي بودند در
دو سوي چپ و راست،
چمباتمه نشسته ، تكيه
كرده دست به چانه كه
شناختنشان از
فيلسوفان نوميد،
ناممكن مينمود. من
انها را از عطري
ميشناختم از كلماتي
مانده بود با آنها
سكوت كرده بودند. تو
همه را عفن قديمي
ميديدي. عدهاي از
آنها هنوز شاخ درختي
در ميان استخوان
انگشتان داشتند
ميتوانست از تكدرختي
مانده باشد. يكي از
آنها چنان گفت فقط من
شنيدم : « تو داني در
پي ناتمام رواني؟» در
جوابش سوت زدم . آهنگ
ترانهاي بود بنام «
چه دانم آخر راه
كجاست؟» گفتي « سرم
را ميبري، يعني چه؟»
گفتم« آري آري ،
ميدانم مرده زمانم »
او از همه مفصل هايش
پاشيد. غبار زردرنگي
به هوا خاست. گفتي «
اي پير، زمان پير بوي
آدامس بيات را ميدهد
، ديگر نبايد جويدش.
تنها كاري كه مي توان
با آن كرد از گوشه
لبي خسته به بيرون تف
كني»
گرگ و ميش اينجا
بسيار تيره است.در
كمي دورتر ، بالاي
تپه تكدرختي با نور
يكدست سبزميدرخشد،
براي چند آن. گرگ و
ميش از من ميگريزد ،
شادمانه آن سو را
نشانش ميدهم:«
ميبيني قد كوچك يك
عشق بلند؟ آنجاست،
بهانه من براي دوست
داشتن ، ميان هرچه
هست وميتواند در آني
نيست شود يا نه » از
لرز آرامي كه در
خيرگي ات افتاد
فهميدم كه ديدي. «
ديگر همه بوتههاي
جهان را نخواهم ديد ،
تندتر برو ، بايد به
آن هميشه برسم » گفتي
، راه افتادي.
جلوتر از من ، شتابان
ميرفتي ، از خم سنگ
و بوته و خار .صخره و
آبكندها راه ما را كج
ميكردند ، راه ازما
.تا آنجا برسيم آفتاب
نبايد طلوع ميكرد ،
به نفس زدن افتاده
بوديم . اما آبكندها
و صخره…
در بالاي تپه بوديم .
آفتاب خود را از
درياي دورتر بالا
كشيده بود ، هنوز آب
از قطره هايش چكه ،
ميان رشتههاي نازك
نورپرانيش. تپه خشك و
خالي بود. گردبادي
كوچك با سرعت
باورنكردني در وسط آن
مي چرخيد،غبار و
غبارو غباروبيبار از
هرديگر. از زمين كه
ديگر سنگينتر و
ميچرخيد تعطيل تا آن
آسمان، ديگرآنقدر
بيهوده كه بود ونبودش
را نبايد احساس
ميكردم . نه ، هيچ
درختي نبود . آنچه من
ديده بودم در آن گرگ
و ميش بسيار تيره
اينجا، واقعيتي بوده
كه تارسيدن ما زمان
آن را ربوده بود.
دروغي را باور كرده
بودم حقيقت خود را از
من فرار ميكرد، لابد
از راهي كه گردباد.
به آن نزديك شدم و با
فريادي كه هيچ
كلمهايي نبود آنرا
درهم شكستم . لحظهاي
بعد پشته خرده آيينه
بود بر زمين ، تاريك
آفتابي را بر آبكندها
ميتاباند و صخرهها.
مرد بازگشته ، رفيق
مزور سپور اين خيابان
است. خردهريزهاي
نگاه تو را كه هر
شامگاه دير، از پنجره
ميريزد جارو ميكند
و ميگويد با خود در
هر بار « رفيق ديوانه
من ، اين
خردهشيشههاست كه
خيال تو را افزون
ميكند؟» سپس چنان
ميخندد بلند كه
پنجرههاي ناگهان
روشن ، فحشبارانش
ميكنند. مرد بازگشته
، درسايه ديواري
دورتر ، از ترس
ميلرزد. گربههاي
اين خيابان هرگز
چشمان براقشان را به
پنجرهها نميبخشند.
پاي درختان ، چمباتمه
زده افسوس
رمانتيكهاي تاريخ را
قي ميكنند.
آتش،نمنم باران را
حلقهحلقه
ايستادهام آن مرد
تنومند كارش را تمام
كند.حوصله برخوردهايي
را كه اين روايت را
الكي به هر راه و
طرفي ميكشند، ندارم
.با چكش افتاده به
جان ماشين تيرهرنگ
مدل بالايش.جرينگ .
سياه است ، يشمي
،قهوهايي؟ رنگي در
پشت نمنم باران
.ترقتاق. ورقها پيچ
ميخورند،شيشهها
ريزريز.چراغها خاموش.
تاق شرق
شاك.پنجرهايي روشن
با صداي نازك فرياد
ميزند:« مرتيكه
ديوانه…» صدا تلپي از
آن بالا ميافتد روي
سرد مرد ، كفرش بيشتر
بالا ميآيد .از در
باز حياط به داخل
ميدود.لابد سنگيني
چكش را در دست احساس
نميكند. نميشنوم
اما پلهها و صداي
دويدن به بالا
حتما.نمي شنوم اما
حتما باز كردن دري
بسته به زورهن و هني
سخت.نميبينم اما
لابد آخي نازك و بعد
شتك زدن خون به روي
عكسي عروسي مرد وزني
جوان در كنار يك آينه
قابدار ،سرازير
باريكههاي نازكتر
خون درآن ، حتما.مي
دانم حالا نه ، چند
لحظه ديگر ، حالا ،
مرد سرش را به ديوار
ميكوبد ، خواب
همسايگان را آشفته…
كنار جوي آب مينشينم
، آب حرف ميزند ،
نميفهمم. از چشمهايم
ميگذرد ميگذرد. اگر
آنها را برندارم
ميگذرد ميگذرد
،برميدارم. رهايشان
ميكنم توي براق
چشمهاي گربهايي كه
آنطرفتر از بيخ ديوار
سركج كرده نگاهم
ميكند . چشمها در
چشمها و غرش آرام
چرخيدن زمين از زماني
ديگر و بسيار قديمي
بگوش ميرسد . ترسناك
است . اول گربه
ميترسد بعد من.
چشمها از چشمها.
ديگر بس است. از
نميبينم و
نميشنومهاي بسيار
كه هست ، ميگذرم .
به ميدان كوچكي
رسيدهام ، دو صد قدم
بعد خانه ماست. از
ميدان كوچك ميگذرم
از كنار كيوسك زرد
تلفن . اول بويش را
ميشنوم ، همان بوي
صحرا را كه در اولين
ده صفحه نوشته شده
خوانديد اما بوي گيج
كنندهاش باعث شد چاپ
نكنم. مميز وزارت
ارشاد وقتي خواندش به
طعنه گفت :« در اينجا
نويسنده تو به اندازه
يك مومن واقعي ، مريد
شيطان شده » گفت و
زير خط قرمز اندازه
چند جمله نوشت « حذف
» …هر وقت ميشنيدم
اول از بوق ناگهاني
ماشيني ميجهيدم ،
سپس آرامآرام ( حالا
كه هيچ ماشيني در
صحنه نيست) در صبح
دلانگيز يك صحرا
ميدوم و كيف ميكنم
. چرا هست ؟ لابد
خيال من باز از جايي
تراوش كرده . چطور؟
نه، نميتوانم توضييح
بدهم . توان اين يكي
را ندارم ، شروع كه
بشود پاياني ندارد ،
من ميدانم . اما
ناگهان او است كه
ثابت ميكند دارم به
واقعيت يك اتفاق ديگر
وارد مي شوم .خيلي
آرام و مثل هربار از
از داخل كيوسك بيرون
ميآيد . اصلا
نميخواهم بدانيد
قيافهاش چه شكلي است
، صورتش بيضي است يا
دايره ، سفيد يا سبزه
؟ لبهاي نازك، گوشتي؟
ابروهاي پرپشت ،
كشيده ، اخمو ،
شادمان ؟ گفتم كه
نميخواهم اينها را
بدانيد. مشكل است ؟
نميتوانيد چهرهاش
را تصور كنيد ؟ فرض
كنيد كمي تاريكي با
كمي مه از نمنم
باران ، قيافهاش را
از شما پنهان كرده .
در برابر من كه خشك
زده ام از هجوم
ناگهاني بهت ،
ميايستد . حلقهحلقه
سرخ آتش ، هاله دور
سر اوست :
- شناختيام ؟ تعجب
كردي، نه ؟
- باز هم ؟ اين دفعه
براي چه ؟
- شروع نكن ، سلام
ميوات را بنال تا
بگويم چه پيشيام .
- خوب سلام .
- سلام . آري بازهم ،
اما اين دفعه طور
ديگر .
- كدام طور ديگر ؟
- ببين هجرانيخان
خودت را به آن راه
نزن ، ميداني كه من
بلدم از بعضي چيزهاي
ظاهرا غير ممكن خبر
داشته باشم ، پس با
من بازي نكن. مگر تو
و دوستانت به اين
نتيجه نرسيدهايد بين
شما بحران رهبريت
بوجود آمده ؟ خوب ،
من آمدهام اگر قبول
كنيد تا مدتي – مدتي
كوتاه – اين كار را
براي شما به عهده
بگيرم . حالا چه
ميگويي ؟ قبول
ميكني ؟
- آخر مگر تو بلد
هستي ؟
تكدرخت سبز را كه از
دست داده بود تا خانه
يك نفس دويده بود .
از آن روز هرچه هركس
اصرار كرده بودند
بيرون نيامده بود .
در دير وقت شامگاهان
، پشت پنجره بسته
اتاق ميايستاد ،
خردههاي نگاهش را به
كوچه ميريخت . سپور
جارو ميكرد ، فرياد
ميزد و سپس قهقهه
خندهاش موي برتن
راست ميكرد . پنجره
هاي ناگهان روشن به
او فحش مي دادند و
رفيق مزورش در سايه
ديواري دورتر ، از
ترس ميلرزيد. آنها
كه ميرفتند و
پنجرههاي ناگهان
روشن هم ناگهان خاموش
ميشدند ، تا صبح از
جيغ گربهها
ميلرزيد. بعضي از
همسايهها و كساني كه
به هر دليل از كوچه
ميگذشتهاند، قسم
ميخوردند چندبار او
را ديدهاند در
ديرگاه شبها از
پشتبامها ميرود
باخنده بلند
هراسآور. اما
گيسوانش آنقدر بلند
شده تا كف كوچه ريخته
، گربهها را يكيك
دار ميزند. شاعري پس
از شنيدن اين روايت
سروده بود : « در جعد
هر مويت ، حيلتي
ميميرد/ و ترس و
خنده را اشتباه
ميفهميم / مثل ما كه
ملايك / همه شبها را
به تماشايت
ايستادهاند…» زني
هم گفته بود او دارد
سزاي عشقي را ميكشد
كه در تماشاي مدام
آينه ، به زيبايي خود
شده . از آن روز به
بعد زنهاي شهر روي
آينهها را به ديوار
كرده و در آب هم نگاه
نميكردند. شهردار
اما معتقد بود مشكل
زيبا ، كه بيماري
تلقي ميشد، با يك
عمل كاملا ساده قابل
درمان است ، كاشتن يك
نهال سبز در جلوي
پنجرهاش. به او اين
اجازه را نميدادند.
فكر ميكردند بازگشت
به تماشاي سبز و آن
هم درخت سبز ، ممكن
است او را بيشتر
بيمار كرده ، باعث
ايجاد گرفتاريهاي
جديد احتمالي براي
شهر شود…
همه اين اتفاقها
زيبا را از جمع ما
دور كرده بود . آگاهي
ما از او نه آگاهي ما
از او كه آگاهي
ديگران از او بود كه
تا رسيدن به ما پاره
پوره شده بود . به
اين ترتيب تصويرهاي
مغشوشي از او در ما
پديد آمده بودند كه
تصوير قديمياش را هم
در ذهنمان به هم زده
و بيگانه كرده بود.
هرچه بيشتر به او فكر
ميكرديم درمييافتيم
بيشتر فراموشش
كردهايم …
- خوب ، ميداني كه
من چندبار بيشتر از
شما .
- ميدانم اما اين،
مفهوم احتمال را از
بين نميبرد ، تنها
احتمال تغليظ سايه يك
يقين احتمالي را مطرح
ميكند .
- يعني فكر نميكني
حتي اينطور به معني
كاچي بهتر از هيچي
است ؟
به او گفته بودند ،
پدر و مادرش از همان
كودكيش ، معلمها و
دوستان و بالاخره همه
كه هر اتفاقي در كلمه
است كه نمايان ميشود
. خاصيت كلمات ، حركت
در جهت اصلاح امور
بعد از بيان است .
بايد آنها را جست ،
شناخت ، چيد و بيان
كرد تا مشكلات خود و
ديگران حل شود . گفته
بودند و او باور كرده
بود . از آن هنگام به
بعد كار همه وقتش شده
بود جمع كردن آنها و
چيدنشان در كنار هم
در شكلهاي تا
بينهايت . اين كار
طاقتفرسا چندين سال
طول كشيده بود . در
اين سالها از هر
علاقه و لذتي دست
كشيده ، با جديت تمام
و شبانهروز كار كرده
بود . تا اينكه در دل
خود باور كرده بود ،
وقتش رسيده است …
صبح سرد يك روز
پاييزي است . آفتاب
بيرمق انگار حوصله
طلوع كردن ندارد كه
با اينكه سطح به رنگ
نارنجي يخبسته آسمان
را روشن كرده از
دقيقهها پيشتر ، اما
هنوز از پشت آن كوه
دوردست بيرون
نميآيد. توي تاريكي
ساعتي پيش او را از
رختخواب بيرون كشيده
گفته بودند وقتش است
. كشانكشانش برده
بودند وسط ميدان تا
از چهارپايه بالا
برود . گفته بودند
اجازه دارد با هر
كلماتي كه دوست دارد
، از دنيا خداحافظي
بكند. او از چهارپايه
بالا رفته بود و
ناگهان دريافته بود
هيچ كلمهاي براي
گفتن در مخيلهاش
ندارد . هر كاري كرده
بود و هرچه به كلهاش
فشار آورده هيچيك از
آنها به ياريش نيامده
بودند . چنان ترسيده
بود مايعي گرم،
سرازير شده از پاچه
شلوارش پايين چكيده
بود . سرجوخه ديده
بود و دست او را
گرفته پايين كشيده
بود و در حاليكه
غشغش خنديده بود ،
او را تا پشت در فلزي
بزرگ كشانده ، آنرا
باز كرده ، با لگدي
از پشت به بيرونش
انداخته بود : « برو
بابا كه افتخار كشتنت
هم ارزش پيشيزي را
ندارد » و در را با
سروصدا بسته بود .
حالا مايعي كه گرم
بود خيسياش گرم نيست
، سرد است و او از آن
ميلرزد وكيسه برزنتي
را به دوش ميكشد. تا
برسد شهر بايد چند
كيلومتر راه برود و
تا چند كيلومتر راه
برود از سرما
ميميرد. در آنسوتر
كلبهاي ديده ميشود
. بي اختيار به طرف
آن كشيده مي شود به
آن نزديك شده ،
ميخواهد در چوبياش
را باز كند ، با صداي
جروجر باز ميشود .
ميخواهد برود تو كه
ناگهان پيرمردي باريش
سفيد و بلند در
برابرش ظاهر شده با
مشت قدرتمند خود در
تخت سينهاش ميكوبد
. فريد به پشت روي
خارزاري خشك ميافتد
و هزاران خار در
جايجاي بدنش فرو
ميروند. از خواب
ميپرد . چند دقيقه
توان بلند شدن از
تختخواب را ندارد .
پشت پنجره پر از يك
شب خيلي شب است . با
جانكندني از تختخواب
بيرون آمده از گوشه
اتاق كيسهايي را
برداشته از اتاق
بيرون ميرود. چند
ساعت ديگر مردم شهر
جواني را ميبينند در
شهر راه افتاده
نارنجكهاي محتوي
كيسهاش را يكيك
بيرون آورده جاي
جاي اطراف خيابان را
منفجر ميكند و
ميدود. آنها براي
گرفتن او دنبالش
ميكنند و فرياد
ميزنند اما به او
نميرسند. تا اينكه
جواني سنگي را به طرف
او مياندازد ، به
ماتحتش ميخورد سخت و
دردناك. فريد از خواب
ميپرد . پاسباني او
را لگد زده است . از
روي چمن پارك
برميخيزد ،
كتابهايش را از روي
زمين برداشته ، در
صبح يك روز سرد
پاييزي از رفتن به
دانشگاه منصرف ميشود
…
- فكر كه ميكنم، اما
هميشه با اين
فكركردنها ست كه هنوز
آنجاييم كه آنجاييم .
ميخواهم بگويم كاچي
كافي نيست.
- هجراني ، در هر
قالبي ممكن است
اتفاقات متفاوتي
افتاده باشد ، اين
باز هم ممكن است .
اشكال در شناخت ما از
گذشته است كه در
ادامه زمان از ما
ميگريزد يا لااقل
كمرنگ ميشود. باور
خودپسند ما از قبول
چنين حقيقتي
ميگريزد.
- حرفهايت دارند مرا
وسوسه…
خيلي طول كشيد تا
باورش كنند ، يعني آن
زمان كه ديگر روحيه
خرابي پيدا كرده بود
، آن روحيهاي را كه
آدمي با خود قرار
ميگذارد براي راحت
شدن ، همه عقوبتهاي
دردناكي را كه خواهند
رسيد قبول كند ،
همانهايي را كه براي
طرد آنها تا حالا رنج
كشيده است .
پدر و مادرش رفتهاند
مسافرت . ديروقت يك
شب بلند سالي است كه
فراموش كرده از كدام
سالها. تنهايي در
دلش قلمبه شده ،
آزارش مي دهد .
نميداند چرا ، اما
ميرود آشپزخانه ، يك
كاسه آب آورده در وسط
اتاق قرار مي دهد و
شروع مي كند به
تماشاي آن ، درست از
نقطه وسط . زلال
آرامآرام مات ميشود
، بالاخره تيرهگون.
حالا روشناي بيضي در
وسط و آرامآرام ،
خطوط ابرو ،چشم ،
دماغ و دهان ، در آن
و گيسواني آنقدر بلند
در دو طرف كه
ادامهاش ميرود از
آب و كاسه بيرون ،
احتمالا تا هر كجا يا
نه . يك تصوير ثابت
از يك دختر يا يك زن
است . او را
نميشناسد ، نميداند
چرا بايد در آنجا و
با اوباشد. دقايقي
همانطور بلاتكليف
تماشايش ميكند با
چشمهايش و كلنجار
ميرود با
نميداندهاي بسيارش .
فوت آرامي در آب كاسه
ميدمد . موج در
گيسوان ميافتد ،
لابد در احتمالا تا
هر كجا يا نه آن هم .
حالا چشمها و دهانش
هم ميخندند . ديگر
يك تصوير ثابت نيست .
آدمي است وادارش
ميكند آشنايش بوده
يا دارد آشنايش
ميشود . اينطور است
باشد ، در آب ميخندد
بلند و بلند تا تاب
ميخورد پردهها .
يك شب ، دو شب
،شبهاي ديگر. هما
قهوه درست ميكند ،
پيانو ميزند شوپني ،
غذا ميپزد ، ميخورد
. هما شعر ميگويد ،
داستان مينويسد
كافكايي ، ميرقصد
لزگي ، عق ميزند
بدمستانه . دوست كه
داشته باشد ، حتي از
او نخواهد هم اسمش را
عوض ميكند …
نسرين با خنده
ميگويد، براي اينكه
او را آزرده نكند ،
نميخواهد بچهدار
بشود .
شيدا بعضي وقتها
دهانش بوي بدي ميدهد
، نه مال سير نيست ،
گندي است كه هنوز
نامگذاريش نكردهاند.
سولماز صداي خوبي
دارد وقتي ترانه « من
بو داغين مارالييام
» را ميخواند ،
آبشاري مواج از آينه
ميرود و نسيمي خنك
از راه پنجرهها دل
به دريا ميزند .
ساناز داشت چهره بقال
سر كوچه را نقاشي
ميكرد گفته بود : «
حيف تو كه قسمت مرد
بيعرضهايي شدهايي
» بقال چشم هيزي داشت
و از نگاهش معلوم بود
پيازهايي كه ميفروشد
همه گنديدهاند. اما
حاضر بود آنها را به
اضافه بعضي چيزهاي
ديگر را براي نجات
ساناز از دست يك مرد
نالايق از دست بدهد.
ولي نوك قلمموي
ساناز كمي بيرحمانه ،
دو نقطه سفيد در وسط
چشمهايش گذاشت . مرد
وقتي سالها پيش ديده
بود كساني دارند سيخ
داغ در ديده كسي
ميكشند ، داد زده
بود : « آي مردم …» .
دور از آبادي بود و
مردم ، بيابان . سيخ
داغ بر ديدهاش كشيده
بودند . ساناز گفت
بيچاره ، گريه كرد.
اين نقطهها زماني
سرخ بودهاند سفيد
شده اند را هم گفت و
هق زد .
- …ميكنند قبول كنم
خيلي چيزها در عين
حال خيلي چيزهاي ديگر
هستند.
- خوب است ،براي چيزي
هم كه خواهي نوشت.
- با اين همه …
- با اين همه …
هما ديگر دوستش ندارد
از وقتي كه با آن پسر
آشنا شده . او وقت و
بيوقت سر كوچه
منتظرش ميايستد .
اوايل محلش نميگذاشت
اما وقتي ديد او باور
نميكند انگار لجش
گرفته باشد پيش او
برايش ميخنديد ،
شبها هي پشت پنجره
رفتن و رفتن پرده به
كنار . آن طرف كوچه
رگهاي گردن كسي از
بس كه ميكشيد بالا ،
خشك ميشد . شبي ،
داد وبيداد زن و مرد
در اتاق بالا ميرود
. اوج ميگيرد . هر
دو ميخواهند خاموش
شود نميشود. هما چند
بشقاب را مياندازد
ميشكنند . او … هما…
او… هما..هما..
او…هما . با تمام
عصبانيتش طرف هما
ميرود ، ميگيردش و
از پنجره باز به
خيابان پرت ميكند.
چهارطبقه ، سكوت ،
صداي افتادن در
آسفالت براق از سياهي
…
- …بعضي وقتها حادثه
از شخصيت پيشي
ميگيرد ، قبول كن
.اصلا...
چند دقيقه ديگر به
خيابان نگاه ميكند .
هما با جواني
دستدرست هم ميگذرند
انگار براي اينكه
اورا اذيت كند سر
بالا گرفته او را
نگاه ميكند و دست
تكان مي دهد . با
ناراحتي پرده را
ميكشد و ميگويد با
خود : « لايق همان
پسره آشغال كفترباز
هستي كه هستي . خوب
كردم طلاقت دادم .
مادرم را بگو كه حيف
عروسم حيف عروسم
ميگفت . نميدانست
عروس نه كه افعي ».
لگد محكمي به كاسه آب
ميزند ، واژگون
ميشود . آب روي فرش
ميريزد ، در بركهاي
وسط جنگل پر از
سايههاي پرتشويش دو
تيله آبي ميدرخشند .
از پدر و مادرش خبري
نيست . خيلي دير
كردهاند ، تلفن هم
نزدهاند. چند روز
است از ترس بيرون
نميرود . حتي جرات
ندارد از پنجره به
بيرون نگاه كند .
ميترسد دست روح هما
ناگهان خفت او را
گرفته خفهاش كند .
دو تيله هم كه آب
رفتهاند ترسش بيشتر
شده . اما تحمل اين
همه دلواپسي هم سخت
است . با آرامش تمام
لباس ميپوشد و از
خانه …
كلانتري ، بازجويي ،
بازداشت . كلانتري ،
زندان . زندان ، خانه
، خيابان ، خيابانها
، دادگاه ، بيمارستان
، بيمارستان ، دادگاه
، زندان ، بيمارستان
، تيمارستان ،
تيمارستان تيمارستان
تيمارستان ، دادگاه ،
زندان ، خيابان ،
زندان ، بيمارستان ،
خانه ، خانه .
پدر ومادري نداشته كه
بروند مسافرت . يك
بچه سرراهي بوده . زن
ومردي كه بزرگش كرده
بودند يك شب هر دو در
رختخواب مرده بودند .
پزشكاني كه لباس
نظامي پوشيده بودند
گفته بودند احتمالا
از يك بيماري
ناشناخته بوده و او
فكر كرده بود از شدت
خوابهايي خوش كه
هميشه ميديدند. هما
هم دختري بوده در
سالهاي دور كه از
دست اذيتهاي عاشقانه
او و مخالفتهاي پدرش
، خود را از بالاي
ساختماني بلند پرت
كرده و كشته بود .
آيدين وقتي پيش ما
آمد همه ميراث خود را
فروخته بود . بقول
خودش همه را آتش زده
بود . روحيه آش و لاش
شدهاش را آورده بود
.
… حادثه شخصيت را
ميسازد.
- از همه كه بگذرم
تنها و غريبي و دوست
ما .
با خوشحالي ميخندد.
از او خواستم به طرف
خانه ما برويم و بقيه
صحبت را با هم داشته
باشيم . راه افتاديم
از بوق ناگهاني
اتوموبيلي جهيدم .
بوي صحرا و دويدني در
آن وقتي كه آفتاب يك
صبحگاه آرام تماشايم
ميكند .هي آقا كور
كه نيستي ؟ ببخشيد
،ولي … ولي چه ؟
سيگار نداريم شما
داريد به ما بدهيد ؟
مردي كه لازم نيست در
موقعيت اكنون به
توضييح چهرهاش مشغول
بشويم ، پاكت پر
سيگار وينستون را از
داشبورد ماشيناش
برداشته ، از شيشه
پايين كشيده شده به
طرفم پرت ميكند.
متشكرم آقا ، خيلي …
ماشيناش از فرط
عصبانيت او چنان راه
ميافتد كه از
لاستيكها دود به هوا
ميخيزد و صحرا را با
خود دور ميكند . چند
لحظه ديگر در چند
قدمي خانهمان راه
ميرويم . فريد در
ايوان ، آتشدان ذغال
قليانش را ميچرخاند
، سرخ آتش گداخته بر
نمنم باران . ما را
ميبيند لابد چشمكي
هم ميزند « تيكه ؟ »
كه من نميبينم :
- ديدم بالاخره سيگار
پيدا كردي ، قليان هم
آماده است . ميهمان
هم كه داري لابد قدمش
روي چشم . الان
ميآيم در را باز
كنم…
در حياط باز ميشود .
كمي تاريكي و كمي مه
از نمنم باران از
چهره او محو ميشود .
فريد چنان خشك مي زند
، مدتي پيشتر ،من .
بالاخره وارد ميشويم
.
در اتاق نشستهايم .
فريد شلنگ قليانش را
در دست دارد ،
گاهگاه صداي خرخور
ناگهاني آن را بالا
ميآورد. سيگارهاي من
و آيدين هم روشن است
. دود در فضاي اتاق
ميگردد و پشت پنجره
باز هيچ حلقهاي از
سرخ آتش بر نمنم
باران نمي گردد. حالا
كه تاريكي و مه از
چهره او رفتهاند ،
در طرف بالاي اتاق
زير قاب عكسي نشسته
كه آبشاري در آن از
صخرهاي بلند ميريزد
. هرازگاهي دانههاي
ريز آب مانند
قطرههاي عرق در
صورتش مينشيند .
نگاه آبي چشمانش را
در چهره ديگران
ميگرداند، حرف
ميزند و گوش ميدهد.
فريد شلنگ قليان را
دور آن پيچيده و رها
ميكند :
- آنچه مرا آزار
ميدهد خستگي از يك
تاريخ يكنواخت است ،
عوض نميشود و سخت و
صليب در جاي خود تكان
ميخورد و يكبه يك
افراد را در خود فرو
ميبلعد. اطاعت
وحكومت ، حكومت و
اطاعت ، همهاش همين
. قبول دارم خيلي
چيزها عوض ميشوند ،
بناها ، خيابانها ،
ماشينها ، و حتي
كتابها ، اما
يكنواختي عوض نميشود
كه نميشود. ادامه
اين خط سياه را تا
آخر زندگي خود و
ديگران ميبينم ،
وحشت ميكنم و آشوب و
تهوع مرا پر ميكند
.ناخواسته يا
ناخواسته ، همه و من
در بوجود آمدن اين
وضع و استمرارش سهيم
هستيم . دلم ميخواهد
از چنين ثابتي فرار
كنم ، لازم باشد حتي
از خودم هم انتقام
بگيرم . راستش ديگر
نمي توانم ادامه بدهم
. بيهودگي دارد مثل
خوره مرا ميخورد اما
ميدانم مرگ افراد هم
جلوگير نبوده ، حتي
خود كشيها ، بنابر
اين …
نگاه آبي او از
چشمهاي فريد بيرون
آمده ، ميگردد در
چشم ديگران .
آيدين با سرفهايي
سينهاش را صاف
ميكند :
فكر كنيد دارم فكرهاي
خود را با استفاده از
نماد هر چيز به شما
ميگويم . اينطوري
بهتر هم هست ، يعني
قدرت زبانآورانه آن
ضعف زبان الكن مرا
جبران خواهد كرد. من
اسمم هم نماد است اما
نمادي كه در همان
لحظه اول شنيدنش
فريبنده است .
دريافتهام از اول تا
اكنون زماني كه آن را
تاريخ ناميدهاند
آدمها از چيزي بنام
تاريكي
ميگريختهاند، من
هم. به سوي روشني يا
روشنايي ، من هم . پس
حركتي بوده به سوي من
، من هم . بگذريم كه
اين نتيجهگيري كه من
قبل از من وجود
داشتهام و منتظرم
خودم بودهام و
ندانسته به سوي
منتظرم ميگريختهام
، بحد تحملناپذيري
هراس آور است . از
گريختن از به سوي ،
سالها ميگذرد اما
هنوز دراز هستيم
چسبيده به ابتدا ،
چون به به نرسيدهايم
. بنابراين هيچ سالي
و زماني از ما نگذشته
بلكه بوسيله سالها
محاصره شدهايم .
كاري به چراهاي كشف
شده يا نه ندارم ،
سنگيني محاصرهشدگي
را تا حد خفه شدن
احساس ميكنم .
مخصوصا از حمل يك
نماد ناشدني كه اسمم
است بيزار هستم .
خودم كه نميدانم چه
كار ميتوان كرد اما
شماها هر كاري را
بگوييد فكر كنم
احتمالا رهايي است ،
انجام ميدهم .
ميتوانيد اينطوري
روي من حساب…
نگاه آبي او بازهم
ميگردد ، در چشمهاي
من ثابت ميشود ،
انگار ميخواهد بگويد
ميداند به چه فكر
ميكنم و چه خواهم
گفت .
- : من كه مفتون هستم
ديگر هيچ درخت سبزي
در بالاي تپهاي نمي
بينم .اعتراض من تا
به حدي است كه پشت
نگاه گربهها هيچ
دنيايي كه مرموز باشد
نمانده است . جن و
پري هايي كه در گذشته
، دوشادوش من در كوچه
و خيابان ميگشتند
كوچ كرده و نيست
شدهاند . آناني هم
كه ماندهاند فقط
بلدند تا ابد پير
بشوند. عشقهاي مچاله
بدبو همه ظرف
آشغالها را پركرده ،
سپورها مثل فيلسوفان
، از ته دل ميخندند
هم در دير وقت شبها
كه اصلا خوب نيست .
ميخواهم بدانم اگر
واقعا نميتوان كاري
كرد ، چه لزومي دارد
من از سفيدپوشان فرار
كنم .تحمل ديدنشان را
ندارم اما اگر ناچار
باشم عادت ميكنم .
يك چيز هم اضافه كنم
، وضعيت نامطلوب بر
داناييهايم نه ، كه
بر نادانيهايم
ميافزايد .اين يعني
اضمحلال ، به نابوده
شدن . مثلا اگر
برميگردم به فريد
ميگويم « بزغاله »
او هرچه فكر كند ،
اين نامگذاري عرفا و
عادتا هر معنايي
داشته باشد ، من
نميدانم . وجه تشبيه
اين دو در حين
نامگذاريام اين است
كه در آن لحظه فريد
را آنقدر نميشناسم
كه بزغاله را . اين
بيماري مسري است . شب
بيداريها اولين
نشانهاش است ، بعد
وادار شدن به استفاده
مكرر و مفرط از كلمات
. يعني چون شناختمان
از معني و رفتاركلمات
در هر آن ميگريزد ،
با ربط و بيربط
كلمات ديگري را به
ياري ميطلبيم يا
قبليها را تكرار
ميكنيم . حاصل ،
استحاله آنها در
لحظهلحظه بيان
ميشود . در اين صورت
انساني پديدار ميشود
وراج است و لال .
باور كنيد ايستادن در
چنين قربانگاهي ،
دردناك است.
چشمهاي آبياش از
چشمهايم بيرون
ميروند . رنگ آنها
را فراموش مي كنم .
همه ، نگاه . به هم و
در هم . گفتني با
نگاه كه ترجمه ميشود
و نميشود ، يعني
نميشود چنين
ترجمهاي را به زبان
ترجمه بكنيم . فقط در
نگاه كردن وجود دارد
، پر از آن معاني كه
، وقتي به رازي فكر
ميكنيم كه فاش
نميشود . همان عبور
قافله انبوه از
خاموشي و تماشايش .
- او : ( هنوز آدامس
زمان پيررا ميجود
اما در عين حال آن را
به طرف كنج لب
خستهاش ميراند )
دوستان من ، هريك از
شما هر فكري كردهايد
يا الان ميكنيد
نتيجهاش رسيدن به
بنبستي است كه ديگر
نميتوانيد با وجود
آرايش ثابت و قديمي
پيرامونتان در آن خود
را ادامه بدهيد .
البته من هم حرفها و
مشكلات خود را دارم
اما در حال حاضر
وظيفه رهبريام آنها
را فراموش ميكند ،
لااقل فعلا تعطيل .
براي تغيير اذهان شما
كاري نميتوان كرد ،
چرا كه در اين صورت ،
زيبايي مفهوم اعتراض
از بين ميرود . نظرم
من اين است كاري
بكنيم اطراف شما عوض
بشود ، آن اما حل
بنبستهاي تكتك شما
نيست ، بلكه ايجاد
خلايي كامل در زميني
است كه روي آن هستيد
، حداقل براي مدتي .
در چنين امكاني
ميتوان به اتفاق يا
اتفاقات احتمالي ،
اميدوار شد. براي اين
كار هر كدام شما
مجبور است شخصيتهاي
قبلي و فعلياش را
فراموش كرده ، آماده
قبول نقشي شود كه به
او محول خواهد شد .
اعمال و ماهيت بعدي
شما را نقشهايتان
مشخص خواهد كرد . اگر
تا به اينجا راضي شده
باشيد ، بقيه نقشهام
را خواهم گفت . چه
ميگوييد؟
ساكت كه شد ومنتظر ،
وضعيت سختي براي ما
ايجاد شد . چگونه
ممكن است ، ديگر
خودمان نباشيم ؟ با
همه تلخي و
دلواپسيهايي كه دارد
، مامن بودن ماست ،
كنار آمدن با خود از
پس كلنجار رفتن با
خيلي از سالها. اگر
اين كه هستيم نباشيم
، كدام خواهيم شد ؟
آن كدام چگونه خواهد
بود ؟ غريبگيش را
چگونه تاب خواهيم
آورد ؟ و سئوال سئوال
سئوال و باز . ترديد
، ترس ، احساس گم شدن
در ورطهاي كه درپس
كلهات ميبيني سنگين
فرو رفته در ابهامي
دور . ضمنا اطاعت و
حتي اطاعت سودآورانه
، اگر چه احساس امنيت
را ميبخشد ، احساس
حقارت را هم زنده
كرده ، زنگ متوالي آن
به گوش ميرسد.اگر
قبول كنيم مجبور
خواهيم بود تا آخر ،
آن را با صداي
زجرآورش گوش دهيم .
هركس در درون خود ،
با افكار خود پيچ
ميخورد. درد در
چهرهها و چشم توده
ميشد ، متورم و
گشوده . اما چارهاي
هم نبود به اضافه كه
غرور اعتراف را هم
نميتوانستيم بشكنيم
. قدرت خوشبيني هم
هست ، اجازهاش كه
بدهي حرفهايي دارد
كه بزند و قانعت كند
. بالاخره ميتواند
وضع بهتر هم
بشود،شايد… شايد
،شايد.
پس از مدتي هر سه نفر
با تكان دادن سر نشان
ميدهيم كه با او
موافق هستيم .
نيمدايره لب
پايينياش به خندهاي
نرم گشوده
ميشود.نگاه
پيروزمندانهاش را به
من ميدوزد لختي و
بعد ميگويد :
- خوب شد ، خيلي خوب
. من عاشق اين لحظه
هستم . حالا
ميتوانيد چند ساعتي
استراحت كنيد ، لحظات
طاقتفرسايي را سپري
كرديد . توضيحات لازم
را بعدا خواهم داد.
اكنون عصر يك روز
پاييزي است . سيزده
روز است او روي
شخصيتبندي تكتك ما
كار كرده . سيزده روز
است نمنم باران ،
بيوقفه از آسمان
ابري يكدست چكه كرده
. سيزده روز است ما
در هيچ رنگ نگاه جدي
او تمرين ميكنيم
.ساعتي پيش او با
خوشحالي گفت : « امشب
در نيموقت تاريكي ،
عمليات را شروع
ميكنيم ، حالا ديگر
وقت عمل است .»
تمرين ها تعطيل شدند.
نوشتهها و ديالوگها
ي مكتوب ،نقشهها و
طراحيها ، همه را به
دستور او سوزانده و
از بين برديم . هريك
از ما در ذهن خود به
اندازه نقشي كه بازي
خواهيم كرد ، خلاصه
شده بوديم . انگار
درست به همان اندازه
ساخته شده بوديم .
جزئيات عمليات بارها
و بارها تكرار شده و
نتيجه عالي بود . در
اين اواخر هيچكدام از
نفرها كوچكترين
اشتباهي نداشتند .
فكر ميكرديم نتيجه
واقعي ، قطعا خوب
خواهد بود .
ميتوانستيم تا رسيدن
ساعت شروع عمليات
استراحت كنيم . بعد
از اين همه خستگي
لازم بود . اما شوق و
دلهره توامان ، خواب
را از ما ميرماند.
به ديوارهاي اتاق
تكيه كرده ، در سكوت
نشستيم . حرفي براي
گفتن نداشتيم ، آنها
و يادآوري خاطرات
دور و نزديك ، از
ذهنمان كوچ كرده
بودند . زمان ، سنگين
و با تاني آزار دهنده
ميگذشت . كاري براي
آن نميتوانستيم كرد
.
ساعتي ديگر فقط به
آغاز مانده بود. به
دستور او ، هر كدام
از ما يكبار ديگر
وظيفه عملياتي خود را
مرور كرده و لوازم را
بازديد كرديم .تمام
كه شد او در كنار در
ايستاد ، نگاهش را در
نقطهاي كه چنان دور
به نظر ميرسيد كه
ناپيدا ، دوخت . در
نيمدايره لب
پايينياش لرزشي خفيف
بود كه معلوم نبود از
كدام هيجان يا ترس
بود . به سخن گفتن
آغاز كرد. صدايش گويي
از دنيايي ديگر و
ناشناخته ميآ مد كه
آهنگي ناتمام داشت :
« دوستان ، در زماني
كوتاه ديگر ، ما آنچه
را كه رسالت خود
ناميدهايم ، به
انجام خواهيم رساند.
عمل ما شبيه آني است
كه انسانها از اول
تاريخ تا اكنون ، با
ظهور يك يا چند ناجي
از او و آنها انتظار
داشتهاند . چنين
مقايسهاي ، غرور
مقام ناجي را به ما
ميبخشد ، اما لازم
است بدانيم چه فرقي
با او داريم . ناجي
در ظهور و عمل خود با
اينكه اختياري ندارد
، در عين حال نمي
تواند غير از ماهيت
تعريف شدهاش وجود
داشته باشد . ماهيت
او ،وظيفهدار ارائه
و نمايش آباداني و
اصلاح است . ضروت رفع
نابساماني و رسيدن به
سامان پايدار و مطلوب
، دليل ظهور او است .
براي ايجاد ساماني
ميآيد كه قبل وقوع و
قبل از وجود او ، در
زماني بسي دورتر نويد
داده شده . هست يك
ناجي ، هرچه هم زمان
ظهورش به تعويق افتد
، هستي است تغيير
ناپذير . ناجي از و
در تاريخ ميآيد
،هرگز واجد غرور و
افتخار نبوده كه فقط
حامل آن در خود
وديگران است . او
محصول يك اراده
پرورده از قبل به
سامان يا لااقل
انديشيده به آن است .
ما اما نه حامل و نه
واجد هيچ غرور و
افتخاري نيستيم . عمل
ما را با وجود عظمت
آن ، هيچ آرماني
توجيه نميكند . هيچ
آگاهي از ساماني
واقعي يا رويارويي
نداريم . ما محصول يك
بيهودگي هستيم،
بيهودگي عملا
ناشناخته اما فلج
كننده . از چيزي فرار
ميكنيم . به چه چيز
؟ به كجا ؟ معلوم
نيست .نميدانيم و
نميخواهيم بدانيم .
بعد از اقدام ما آيا
وضع بهتر خواهد شد يا
بدتر و بيهودهتر ،
به ما مربوط نيست .
هيچكدام آن را آرزو
نميكنيم . كسان
زيادي ميتوانند وجود
داشته باشند ، ما را
عملگراياني از نوع
خاص بدانند. صداي
آنها را نميشناسيم
اما اگر قرار باشد
پاسخشان را بدهيم
ميگوييم ، عمل ما از
يك تصور گمنام حاصل
ميشود كه ايمانمان
به آن از ماندن سخت
در گمنامياش حادث
ميشود .
ما ويران ميكنيم بي
هيچ آرزو و چشمداشتي
پيشاپيش از نوعي
آباداني يا حتي
ويراني ديگر . اين
صدايي است كه اكنون
از جان گسترده شما
برميآيد و در جان
گستردهتان طنين
مياندازد . جانتان
را رها كنيد تا در آن
رها شود ، چنان بيشتر
كه تا سكوت ، سكوت
مطلق . آنگاه به كلام
سكوت خود گوش فرا
دهيد و آن آهنگ بس
زيبايش را . تاريخ
ابدي ما ، اسرار خود
را در آن بيان ميكند
. اين اسرار را همه
آدمها ودر همه حال
ميشنوند . كسان كمي
باورش ميكنند اما
قدرت اعترافش را
ندارند .چون ميدانند
آواز خوش شيطان است .
از سخن گفتن باز
ايستاد. در سكوتي
سنگين فرو رفت . ما
هم . تا آن وقت موعود
و آنگاه گفت : « شروع
ميكنيم » و با عجله
از اتاق خارج شد ، ما
بدنبال او .
مورد عملياتي تنها يك
خيابان كوتاه از ما
فاصله داشت . مسير را
پياده ميرفتيم . در
سايهروشن كم سوي
خيابان ،نمنم باران
برما مينشست . ما آن
را در تعجيل لازم از
ياد ميبرديم . در
پشت ذهن هنوز فعال من
در ميان يك ابهام
گسترده خاكستريرنگ ،
حلقهحلقه سرخ آتشي
تا بينهايت ميرفت
.ميرفت ؟ نه، نه،
اين درست نيست ،
نميرفت . من فكر
ميكردم ميرود .
تصور من ميتوانست
اشتباه بوده باشد .
حلقهحلقهها
نميرفتند بلكه خود
وابديت وحركت خود در
آن را در من ميبردند
.حركتهايي در
حركتهايي كه مبداء و
مقصدي براي هيچكدام
نبود. سويي و جهتي ،
لازم نبود . ارادهاي
به اجبار و آزادي را
برنميتافتند .بودند
، همين
وبس.نميدانستم در
فكر او و ديگر
دوستانم چه ميگذرد .
با اين وجود ، احساس
ميكردم مقرر شده تا
با آنها تفاوت داشته
باشم . اين را مي
توانستم از مقايسه
حركت آنها وخود بفهمم
. حركت آنها تند و
بيمعطل بود اما
حركتهاي من با تاني
و درنگهاي بسيار بود
كه ناشي از مشغوليت
ذهن من و خلايي خارج
از دستورات او بود .
به مقصد رسيديم .
ساختمان سفيد و بسيار
بلندي بود ومسحور در
نوري آبي و محو كه
منبع آن ناپيدا بود .
چند لحظه در مقابل آن
ايستاديم . ايستادني
براي جمع كردن همهاي
آمادگيها . دو انگشت
دست چپ او به شكل
حرفv انگليسي يا عدد
7 فارسي بالا رفت .
ما آن را از بالاي
شانه راست او ديديم .
افراد با سرعت
باورنكردني وظيفه خود
را شروع كردند …
تمام شد .عمليات در
مدت يك ربع ساعت به
انجام رسيد
.آموزههاي فشرده ،
تمرينات مرتب و
آمادگي روحي افراد در
حد بالا ، همه وهمه
به كمك آمده بودند تا
افراد در مدت مقرر به
نتيجه برسند . همه آن
سيستيمهاي حفاظتي
بسيار پيشرفته ، در
مقابل هوش و زرنگي ما
بيتاثير بودند .
قدرت ما در قبال و
قياس قدرتي عظيم ،
بزرگي خود را به
اثبات رسانده بود
.ولي نشانه اي
ازخوشحالي در چهره
دوستان ديده نميشد .
رنگي از بيتفاوتي
سنگين بر آنها گسترده
شده و مانده بود.شايد
تعجبآور نباشد اگر
به ياد بياوريم ما
ناجي نبوديم و به
اصلاح چيزي باور
نداشتيم . اگرچه
عملمان با عمل آنها
مشابهت پيدا كرده بود
. شايد هم ويرانگري
در ذات و اصل خود
نيازمند بروز اندوه
يا شادي نيست . اراده
براي از دست دادن
آنچه كه داريم بندرت
ممكن است شاديآور
باشد و اگر اندوهي
لازم بود ، به از دست
دادنش برنميخاستيم .
ول كنيد ، اگر
بخواهيم به شايدها
مجال بدهيم تا در
روايت ما آزادانه
دخالت كنند، تا
بينهايت« شايد» از
هر كجاي زمين و زمان
و كلام خود را به
اينجا رسانده و جمع
ميشوند . چه كسي
حاضر است و چقدر فرصت
دارد به ابهام تكتك
آنها گوش دهد؟ مخصوصا
اگر به ياد بياوريم
آنها چقدر وراج
هستند. طوري حرف
ميزنند كه هر كدام
آنها حرف ديگري را
پيش ميكشد و ادامه
پيدا ميكند . اهل
نوبت و خودداري هم
نيستند ،سعي ميكنند
همه باهم حرف بزنند
.در اين صورت از آشوب
صدايشان سرسام
ميگيريد و دردسر .
در هر حال ، در چهره
دوستان ، نه شادي يا
اندوه كه بيتفاوتي
موج ميزد . هر كس
كيسه بزرگي را به دوش
ميكشيد . طبق برنامه
با سرعت از محل دور
دور مي شديم .
حلقهحلقههاي سرخ در
نمنم باران پراكنده
ميشدند و هر كدام در
گوشهاي يا سويي
ناپديد مي شد .
به خانه رسيدهايم .
از اينكه موردي
ازتعقيب نديدهايم
خوشحال هستيم .
كيسهها در كنار در
ورودي اتاق اصلي و در
گوشه آن ، كنارهم
چيده شده بودند .
چيزي خيس از آنها به
بيرون نشت ميكرد و
روي جدار برزنتي ،
رنگهاي بسيار روشن
درهم را ساطع ميكرد
. نگاه چرخان تكتك
ما در فضاي اتاق به
شكل رنگ و وارنگ
ميگشتند. در هم گره
ميخوردند و لحظهاي
ديگر آب ميشدند.
ميچكيدند قطرهقطره
، روي موكت سياه كف و
در آن گم ميشدند .
نخ نگاه من سرخي از
آتش است . از آن نه،
از مفهوم آن . براي
همين ، موكت را
نميسوزاند . نگاه او
اما بيرنگ است .پس از
از آن ديگران روشن و
شفافتر ديده ميشود
. در يك خط مستقيم
دوخته شده به آينه
شكسته روي ديوار .
وقتي ميپرسم « خوب ،
و حالا؟ » آن را از
آينه بيرون ميكشد و
لحظهاي ميدوزد به
چشمهاي من ، به آنها
نه ، به دونقطه كوچك
وسطشان . هيچ احساسي
را بازگو نميكنند .
در يك لحظه كوتاه ،
تكدرختي سبز در ذهنم
، روي تپهاي دور آتش
ميگيرد و ميسوزد .
او از جا برميخيزد ،
نگاهش همچنان باقي
ميماند . طوريكه فكر
كني ، سر يك ميله
فلزي بالا رفته و
نقطه اتكاء سر ديگرش
ثابت مانده . ميگويد
:
- دوستان من ، خسته
نباشيد . ما كار
بزرگي را انجام داديم
، خيلي بزرگ . اما
هنوز آن را به پايان
نرساندهايم . آتش
قليان فريد هنوز روشن
مانده . ميرويم حياط
و با آن كيسهها و
محتويات آنها را آتش
ميزنيم . پس از آن ،
در مسير متن نوشته
شده ميرويم به جز
مفتون كه باز هم بعد
از ما كار دارد و
بايد آن را تمام كند
.
حياط از سوختن
كيسهها روشن است
.منظرهاي دلفريبي
بوجود آمده .
ميليونها جرقه در
هزار رنگ در فضاي
بالاي حياط و ميان
خاكستر تيره نمنم
باران با صداهاي
دلنشيني ميتركند و
محو مي شوند .
بالاخره و پس از مدتي
، آتش بي هيچ خاكستري
، خاموش ميشود و
تمام . فريد ، آيدين
و او بي هيچ كلامي به
طرف در باز حياط راه
ميافتند . موقع خروج
از آن ، برگشته ،
دستهاي استخواني
آنها با من كه مات و
ساكت در وسط حياط
ايستادهام ، وداع
ميكنند . لختي بعد
در فلزي باز ، مغاكي
را ميماند گويي هرگز
حرفي را بازگو نخواهد
كرد . برق شهر خاموش
ميشود . من در
تاريكي هوا گم ميشوم
تا چند لحظه ديگر ،
اتاق را كورمال
كورمال ، بجويم .
ميجويم وتا صبح در
انتظار روشن شدن
پنجره ، به آن خيره
ميشوم . از فردا صبح
بايد همه ماجرا را
بنويسم ، تمام كه
بشود باز خواهم گشت
به جايي كه از آن
گريختهام .
روز اول ، تيتر اول
روزنامه صبح :
حادثه عجيب و خطرناك
: به بانك روياها
دستبرد زدهاند
هنوز مسئولان امنيتي
، در رد و قبول آن
اظهار نظري
نكردهاند.
روز دوم :
سرقت از بانك روياها
، وطن را در بحراني
باورنكردني گرفتار
خواهد كرد
رئيس جمهور به تمامي
نيروهاي امنيتي –
اطلاعاتي دستور داد
تا به تحقيق و تعقيب
فوري بپردازند.
عمليات با همه
امكانات و توانمندي
آغاز شد .
روز سوم :
رئيس پليس : هموطنان
در جريان باشند و
پليس را ياري كنند .
بنا به تحقيقات اوليه
و با ياري پرسنل و
عوامل و دستگاههاي
مربوطه ونيز استفاده
از فناوريهاي بسيار
پيشرفته ،مشخص شده
اين سرقت خائنانه
توسط چهار نفر انجام
شده و متاسفانه تمامي
اندوخته مردم از بانك
روياها به تاراج رفته
. پليس خواستار است
مردم در برخورد با هر
نوع نشانه يا تحرك
مشكوك فورا اطلاع
دهند . به خاطر داشته
باشيم كه وطن ما بدون
موجودي روياهايمان ،
روزهاي سختي را در
پيش خواهد داشت .
ضمنا بنا به
دريافتهاي ما وجود
تكدختي سبز در بالاي
تپهايي ، رمز
جهتياب حركت سارقان
است . در صورت مشاهده
چنين درختي ما را
باخبر كنيد تا پليس
براي ريشهكن كردن آن
اقدام كند .
روز چهارم : روزنامه
كيهان :
پديده سرقت اصولا يك
ضد ارزش است در مقابل
يك ارزش ديرين و مورد
قبول عام وخاص .
برخورد ارزشي با چنين
پديدهاي وظيفه هر
انسان فهيم و
شرافتمند است . بايد
همه را بسيج كرد تا
با يك خيزش ناگهاني و
ايثارگرانه اين اقدام
شرورانه را ريشهكن
كنند . آنها كه به
بهانه پيچيدگي موضوع
، دست روي دست گذاشته
و با نيت شيطاني آن
را بزرگ و سخت جلوه
ميدهند در واقع خود
از ايادي شيطان هستند
. لازم است اين افراد
در محضر مردم معتقد
معرفي و فورا محاكمه
و مجازات شوند .
هميشه ما نيستيم كه
از تاريخ عبرت
ميگيريم گاهي تاريخ
است كه بايد از رفتار
ما عبرت بگيرد .
روز چهارم : روزنامه
لوموند :
يك مقام بلند پايه كه
نخواست نامش فاش بشود
، اسامي سارقان بانك
روياها را اعلام كرد
. آنها چهار نفر
بودهاند ، يك خانم و
سه نفر آقا كه
عبارتند از : 1- خانم
زيوا سندوس 2- آقاي
خينان خئوپس 3- آقاي
الحمير جالان 4-
مفتون هجراني
پس از شنيدن اين
اسامي تصميم گرفتيم
تبارشناسي دقيقي از
آنها را در اختيار
خوانندگان خود
بگذاريم . احتمال
ميدهيم روانشناسي
نامها ميتواند ما
را براي درك انگيزه
آنان ياري كند . فكر
ميكنيم بررسي موضوع
از اين بعد ضروري و
لازم است .
- زيوا سندوس :
زيوا ziva : به
اعتقاد بعضيها به
معناي زيباي اكنون در
زبان فارسي است .
آنها اين كلمه را جزو
نامهاي ايراني مي
شناسند . اما زبان
عربي سالهاپيش از
ميلاد مسيح ، آنرا
درمعني « گريزنده »
استفاده كرده . معني
« فرار » آن در زبان
عبري ، قرابت عجيبي
را در زبان عربي نشان
ميدهد .
سرخپوستان امريكايي
كلمه ziva را به
چلچلهايي اطلاق
ميكنند كه در اواخر
زمستان در بالاي
بلندترين شاخه درختي
در بالاي بلندترين
تپهاي نشسته ،با نوك
زدنهاي پيدرپي ،
رنگ خاكستري ابرهاي
آسمان را به رنگ آبي
مبدل ميكند . اما در
زبان اكنون آلماني
اين كلمه را بصورت
زيواخ zivakh تلفظ
ميكنند كه معني«
دلانگيز مرده » را
از آن استنباط
ميكنند .
سندوس sendos :
ريشه زماني اين كلمه
بصورت واضح و كاربرد
اولين بار ، در زبان
سومرها يافته شده .
آنها به زيبارخاني كه
نيمشبان بر روزن
آمده و شيطان را با
آوازي خوش به بر
ميخواستند ، سندوس
ميگفتند . شيطان
فريفته آواز آنها شده
، براي اجابت هر
خواستهشان كمر خدمت
مي بست .سندوسها از
سحر آواز خود استفاده
كرده ، از قدرت شيطان
براي دفع بلايا و
نزول بركات ، بهره
ميبردند . زيبايي
اين رفتار زماني
مشهودتر ميشود كه به
اين ترتيب ، شيطان
برخلاف ذات وسوسهگر
و بدكارانهاش به
انجام اعمال نيك
مبادرت ميورزد .
روايت ميكنند كه
باران رگبار غروبگاه
، گريه شيطان در مرگ
هر سندوس است .
اسكيموها اعتقاد
دارند سندوس ، روح
خرس سقيد بزرگ است كه
آنها را به وقت قحطي
غذا و سرماي بيش از
حد ، پنهاني ياري
ميدهد . از نظر آنها
ستارههاي دب اكبر كه
آنها آنرا با نام «
هفت چشم بيدار»
ميشناسند ، چشم مكرر
سندوس است كه هميشه و
در هر حال مواظب آنها
است . در قديميترين
ترانههاي اسكيموها
ZIVA SENDOS نام روز
مرگ سندوس است . در
آن روز با مرگ سندوس
، يخ و خورشيد چنان
غمگين ميشوند زمين
را در آب يخ آب شونده
، غرق ميكنند . در
يكي از همان ترانهها
در معناي توفاني به
كار بردهاند كه از
دورترين ستاره راه
افتاده و روزي كه به
زمين برسد ، از سرماي
خود حتي يخ را يخ
خواهد زد . زمين از
شدت يخزدگي حركت خود
را از دست ميدهد و
نميتواند خود را از
مسير حركت ستارهها
دور كند و با يكي از
آنها تصادم كرده و از
هم ميپاشد . هر دو
اين ترانهها تاكيد
كردهاند فاجعه،
زماني آغاز خواهد شد
كه در پايان سن زمين
، يخها اين اسم را
از هر سو فرياد كرده
و در خود طنين خواهند