... یا به تظاهر تزویر می کنید؟ *
یادداشتی خطاب به دوست و همکار نادیده
ساسان قهرمان
www.ghalamrow.com
آقای پرهام شهرجردی
این متن را خطاب به شما می نویسم، به عنوان ابراز تعجب نسبت به روشی که بر خلاف شکل و محتوای نشریه ای که اداره میکنید، در گفت و گوی خود با آقای علی عبدالرضایی پیشه کرده اید، بویژه در ابتدای آن. شما البته در بخشهایی از آن گفت و گو به ناگزیر به نقش واقعی یک گفت و گر اهل فن بازمیگردید و میکوشید با پرسش و اظهار نظر بحث را به مسیر سالم بکشانید. اما زهر در آغاز ریخته شده و طرف مقابل شما، به واسطهی همان شیوهی آغازین، چنان دور برداشته که نه تنها خود دیگر قادر به پائین آمدن از آن چرخ فلک کودکانه نیست، که شما را هم باز به درون میکشد و اسیر لفاظی های شعارمدار و خنثی میکند. من شما را نمی شناسم. به قلم شما یک مقاله و احیانا یک ترجمه خوانده ام، که همانها البته در من نسبت به شما علاقه و احترام پدیدآوردهاست. من آقای عبدالرضایی را هم نمی شناسم. از او چند شعر خواندهام، در سایت " مانی ها" ، که هم آثار جالب توجه و لذتبخش در میا ن شان دیده ام و هم قطعههایی که تعجب و تاسف در من برانگیختهاند. چند سال پیش از آن، در مجله ای، مقالهای خواندهام که به افشاگری در مورد متن یک گفت و گوی وی (که گویا بخش بزرگی از اظهار نظرهای تئوریکش از اینسو و آنسو اقتباس شده بود) خواندهام، و دیگر اینکه با وجود همهی جنبهها و جرقههای مثبت در کار وی، هرگز کار هیچ هیاهوگری را ( نه آن که دربارهاش هیاهو میشود) جدی نگرفتهام. هیاهو (یا بنا به اصطلاحی که سالها پیش در ایران ساخته شد: غوغا سالاری) که تمام میشود و فرومینشیند، تازه حرکت واقعی شروع میشود. البته در همین آغاز هم بگویم که در این متن (گفت و گوی شما با علی عبدالرضایی) هم از جانب شما برخی پرسشهای جالب طرح میشود، و هم برخی از پاسخهای آقای عبدالرضایی ارزش شنیدن و خواندن دارد. ضمن اینکه این گفتوگو ظاهرأ هنوز تمام نشده است و امیدوارم که بخش یا بخشهای دیگر آن از این نیز مفیدتر باشد.
چرا این متن را می نویسم؟ اجازه بدهید با مقدمه ای آغاز کنیم.
نمی دانم که آیا مهاجرت کردهاید یا نه، و اگر آری، چند وقت است.عمر مهاجرت / تبعید من دارد بیست و دوساله میشود. نیمی از عمر خود را در این سوی جهان زیستهام و هرچه که بگذرد، این نیمهی دوم سنگینتر خواهد شد. در این سالها شاهد اتفاقات زیاد و رویکردهای هماهنگ و ناهماهنگ بسیارِ فرهنگی و اجتماعی بودهام. در میان آنها، چه بسیار حرکتهای جدی و ریشهای و قابل توجه و اتکا، و چه بسیار کوته فکری ها، دشنام گوییها، منم زدنها و کهنهگراییها در یاد ماندهاند و از یاد رفتهاند. نه این که بالاخره همه از یک خاک روئیده ایم؟
سالها پیش، با ارائه ی تئوریای دربارهی مهاجرت در یک سلسله مقاله ( که نخست در نشریه ی شهروند و سپس در نشریات و سایتهای دیگر و برخی هم در کتاب " نیم نگاه / سی مقاله در نگاه به فرهنگ و جامعه - ٢٠٠١ " منتشر شدند و مبنای سخنرانی ام در سمینار ایران شناسی سوئد - ١٩٩٨ هم قرار گرفتند) جامعه ی ایرانیان ساکن خارج از کشور را به سه گروه اصلی و اساسی تقسیم کرده بودم:
جامعه ی موقت، جامعه ی مهاجر، و جامعه ی آزاد
مبنای این تئوری، جدا از تقسیم بندی فرهنگی و اجتماعی، یک بررسی و شناخت درست، به همراه یک فرض نادرست بود که نسل مرا، نسل سی و چند ساله های آن دوران را، آخرین نسل مهاجر می پنداشت، و می پنداشت که ادبیات و زبان فارسی در مهاجرت نیز، با ما پیر خواهد شد و تداوم - به این صورت و در این مسیر- نخواهد یافت. این درست بود که نسل دوم و سوم مهاجرت، یعنی فرزندان ما، ربط زیاد و ریشه ای با ما و زبان و ادبیات ما و فرهنگ اجتماعی - سیاسی یا ادبی ما نداشت و نمی توانست داشته باشند، و در نتیجه، دورانی قرار بود با ما تمام شود. اما، آ نچه که من در آن دوران نمی دیدم، تداوم حیات جمهوری اسلامی به شکل کنونی، بزرگ شدن نسل بعدی و جوانترها در ایران و قدم گذاشتن آنان در راهی که ما چند سال پیش تر و با ذهنیت و روحیه ای دیگر در آن گام گذاشته بودیم. و از این مهمتر، مهاجرت کردن شان و پیوستن شان به این قافله. قضيه ی مهاجرت اينک شکل ديگری پيدا کرده است. در طول چند سال اخير، ما شاهد مهاجرت قانونی دهها هزار ايرانی به کانادا بودهايم که اغلب هم از تمکن مالی مناسب برخوردارند و تقريبا بلافاصله پس از (يا حتی پيش از) ورودشان خانه و وسایل و اتومبیل و محل کسب شان را خريدهاند و کسب خود را به راه انداختهاند و يا به سر کار و درس خود رفتهاند و چهرهی جامعهی مهاجر ايرانی ساکن اين کشور را متغير کردهاند. بسياری از اينان، به مصداق «دو زيست» (بی آنکه قصد تمسخر يا توهين باشد) خود را با هر دو محيط داخل و خارج تطبيق دادهاند و میدهند و با ماندن خانواده در محيط جديد و رفت و برگشت « پدر» به ايران و دوبی و... برای رسيدگی به کسب و کار «آن سوی آبها» ، نوع جديدی از خانوادههای « تک والدی» را در اينجا ايجاد کردهاند که آنهم به نوبهی خود در ساخت ذهنی فرزندان اين خانوادهها- که بخش عمدهی بدنهی آيندهی جامعهی ايرانی مقيم اين کشور را تشکيل خواهد داد- بیتأثير نيست. اما یک نکتهی ظریف در پیوند با این پدیده، هراسآور و آزاردهنده است: گذشته از این که اغلب این مهاجران جدید، از چه قشر و طبقهای هستند، و گذشته از این که چه وابستگی مذهبی، سیاسی یا دولتیای دارند و چگونه به ثروت و موقعیت امروز خود دست یافتهاند، با خود فرهنگی را به جمعهای ایرانی وارد کردهاند و میکنند، که بسیاری از ما با تلاش و زجر فراوان از آن گریختهایم و از ذهن و روان خود بیرونش راندهایم. این را داشته باشید تا بعد.
با این حال، من امروز با نسل نوی از جوانان ایرانی آشنا رودررو شده ام که زبان و ادبیات فارسی، هم در ذات خود و هم در پیوندی ارگانیک با زبانهای دیگر، دغدغه ی آنان نیز هست. نه یکی دوتایند، نه یک گونه و یکدست. از اینان گذشته، ایرانیان بسیاری همچنان به کشورهای اروپایی وارد می شوند. قانونی و غیر قانونی، و به قصد ماندن با هر شیوه و دلیلی. بدیهی است که اغلب مهاجران اجتماعی و اقتصادی به کانادا، و اغلب مهاجران سیاسی و فرهنگی به اروپا مهاجرت می کنند یا پناهنده می شوند. نمونه ها کم نیست. از عباس معروفی و سرکوهی و کوشان گرفته، تا مریم هوله و نیلوفر بیضایی و دیگران، که کوشیدند جای خود را در کنار سردوزامی و خاکسار و باوندپور و نانام و قاسمی و دیگران باز کنند و نقش خود را بزنند .
بيست سال ِ گذشته، برای مهاجران ايرانی نسل اول، به هيچ وجه آسان نبوده است و به هيچ وجه هم با نحوه، علل، و نتايج مهاجرت دوره فعلی قابل قياس نيست. اين پديده و تأثير آن را بر زندگی، تفکر، عواطف، روابط اجتماعی و آفرينشهای هنری، ادبی و علمی مهاجران دورههای پيش از آن، میتوان و بايد به شکلی دقيق و موشکافانه بررسی کرد و به نتيجهگيری مشخص از دادههای آن پرداخت. اما کار این نوشته این نیست. این نوشته میخواهد به ما یادآوری کند که در کدام مقطع زمانی و مکانی از این فرهنگ ایستادهایم، و این که در هر دوره و هر گوشهای از این خاک، نخست باید قواعد بازی را آموخت، یا پذیرفت، بعد وارد گود شد. و یک نکتهی دیگر: جهان، و جهان ادبیات بالتبع، آموختهایم که الوانتر از آن سلولهای انفرادی تاریک و بیمنفذی است که ما و شما در آنها چشم به دنیا گشودیم و بر دیواهای بلندش ناخن خرد کردیم. جهانی که هزار چشم می خواهی تا گوشهایش را ببینی، و با هزار چشم میبیندت.
در این سالها، ما – نه چندان هم آسان – به همان نسبت که آموختهایم که در ارائهی آرا و دیدگاههای خود و دیگران، حرمت آموختن را پاس داریم و با ذکر ماخذ و منبع آموختههای خود راهگشای آموختن بیشتر خود و دیگران باشیم، این را هم آموختهایم که حساب سلیقههای فردی و لذتهای شخصی را از اصولی عمومی و اثبات شده، و حساب ادعا را از تحلیل جدی و بحث مدلل جدا کنیم. و آموختهایم که هجو و دشنام، چند روزی بیشتر بر این بساط دوام نمیآورد و جامعه، هر چه بیشتر جامیافتد و ژرف اندیشتر میشود، بیشتر اصالت و ابتکار سالم را محترم میشمارد و پذیرا می شود. رولان جایی از قول یک تبتی می نویسد: " ساختن هیچ نیست، خراب کردن همه چیز است." (دنا رباطی – پیشگفتار بر چاپ اول و دوم رمان گسل – ١٩٩٤)
حتی اگر به ظاهر این دو جمله ی کوتاه و به ساده ترین معنای آن بپردازیم، می بینیم که با یک معادله روبروئیم که اجزای آن با یکدیگر دارای پیوندی درونی اند:
ساختن = خراب کردن
هیچ = همه چیز
نیست = است
این معادله قرار است مفهومی را مطرح و منتقل کند که با ساده ترین شکل و وسیله ی ممکن، ذهن ساده انگار را به جانب ژرف اندیشی سوق دهد. ذهن ساده انگار، به درون این معادله توجهی نخواهد کرد و در نتیجه گیری ساده ی خود، خرا ب کردن را ، هیچ کردن و نفی کردن مطلق خواهد دید و در جستجوی آن " همه چیز " فریبنده، تبر خود را بر دوش خواهد نهاد تا وظیفهی تاریخی خود را پیش برد.
از زاویهای دیگر اما، معادلهای را میتوان دید که در آن، "هیچ" قرار نیست که به خودی خود ارزشی داشته باشد، بلکه " همه چیز" هدف غایی است، و به همین علت هم هست که " خراب کردن" قرار است ارزش پیدا کند. و اما اصل قضیه هم در هشداری نهفته است که راه رسیدن به "همه چیز" را نه از مسیر "ساختن" ساده، بلکه در تناسب با تناوب گذار از کران های دوگانه ی معادله به یکدیگر، از مسیر خراب کردن و ساختن مداوم ، یا ساختن از پس ِ خراب کردن و آمادگی خراب کردن ِ سازه هایی که از پس ِ ساختن به کلیشه بدل می شوند را داشتن، می بیند. و تا رسیدن به " است" از ورای " نیست"، به هر دو توجه دارد. رسالت، دیدن، ساختن، تکاپو، و پیش رفتن است. ساختن، هیچ نیست ، اگر توان خراب کردن نداشته باشی، اما خراب کردن نیز، هیچ چیز نیست، اگر توان ساختن نداشته باشی.
آنچه در گفت و گوی علی عبدالرضایی با شما به چشم می خورد، بیشترنمایش اکپرسیونیستی ِ ذهن ساده انگاری است که می پندارد "خراب کردن" اصل است. اما هدف از وسیلهی " خراب کردن" را- که گذار از " نیست" به " است" و از "هیچ " به "همه چیز" است- از یاد می برد.
دقت شود که اشارهی من و بحث من به همین گفت و گوست، و نه کار عبدالرضایی به عنوان شاعر(که اگر خود و مخاطبانش را جدیتر بگیرد، آینده ای جدیتر خواهد داشت)، یا کار پرهام شهرجردی به عنوان منتقد و تحلیل گر، و یا مجلهی شعر، به عنوان یک نشریهی اینترنی جدی و ارزنده.
شعر علی عبدالرضایی، همانگونه که خودش هم در بخشی از این گفت و گو " فروتنانه" اذعان می کند، یکی از صداهای شعر جوان دهه ی گذشتهی ایران است، و یکی از صداهای خوب و مستعد آن. او چند کتابی منتشر کرده که در آن چند کتاب، چندین شعر خوب هم دارد. شعرهای نارسا، تجربی و جانیفتاده هم در کارنامهی شعری او یافت می شود. نمونههایی از شعرهای او نشان میدهد که گاه بی دلیل خود را اسیر قافیه پردازی و وزن میکند و از این عناصر، گاه در مواردی نامربوط، بی دلیل، سست و بازاری استفاده می کند. نمونه هایی از کارهای او نشان میدهد که او در بهکار بردن تجربههای تازه، در شکستن و ساختن فرم و زبان و سازمان واژگان، در مواردی هنوز بر جایگاه محکمی نایستاده و پشتوانهاش از حد تکرار تجربههای پیشین در این زمینه – با چاشنی لفاظی - به سختی فرا می رود. در مجموع اما، می توان گفت که شعر او یکی از صداهایی است که در دههی هفتاد و این یکی دو سالهی اخیر، از یکسو با تکیه بر انرژی جوان و پر شور در جامعهای به غایت بسته و محدود و فریبکار منفجر شدهاند تا خشم و حیرت وهول و هراس و هوس خود و نسل خود را با هیاهو فریاد کنند و به چهرهی مخاطب بکوبند، و از سوی دیگر کوشیده اند با شکستن معیارها و دست زدن به تجربه های تازه در ذهن و زبان، افقهای بستهی زندگی را در واژه و صدای خود بازآفرینی کنند. اما آن که " خراب " میکند تا کاری مهمتر یا دشوارتر انجام داده باشد برای " ساختن "، یعنی که به چنان جدیت و ژرفایی در خود رسیده که بیش و پیش از منم زدن یا جنجال کردن، "انجام" می دهد. همیشه، البته، " انجام دادن" و " ساختن" وظیفهای غریب و نامانوس بوده که احیانا باعث جنجال آفرینی ساده انگاران و مخالفان سدشکنی پیرامون سد شکن و سد شکنی فرد میشده است. اما تفاوت است میان جنجال آفرینی، یا به قولی "هیاهوی بسیار"، با جنجالی که بر سر ظهور چیزی نامانوس و ناپذیرفته، نه از طرف خود، بلکه از جانب ِ نیروی بازدارندهی مخالف، بوجود می آید.
شعر ایران، از دههی چهل به بعد، تجربههای مقطعی متفاوت و متضادی را از سر گذرانده است. قلههای آن دوران، از تجربههای شاملو تا اخوان، از رویایی تا فروغ، و از سپهری تا براهنی را دربرمی گیرد. اما تجربههای ناهمگون دورههای بعدی، هرچند ارجمند و قابل تامل، هنوز قله ای را پدید نیاورده یا تثبیت نکرده است. ارج نهادن به " تجربه" نیز با " تثبیت شده" انگاشتن آن، چه از جانب تجربهگر باشد چه از جانب مخاطب تحلیل گر، متفاوت است.
شعر و سخن و صدای این دست از شاعران اواخر دههی شصت و سپس دههی هفتاد داخل ایران، نه تنها با سخن و صدای شاعران مهاجر/ تبعیدی همان دوران، که با بخش بزرگی از سخن و صدای هم نسلان خود در ایران هم متفاوت است. اما این تفاوت دلایل یکسانی ندارد. شورش در زبان در شعر تبعیدی / مهاجر، اگر همراه با عناصری چون "حسرت" "حیرت" و "مکاشفه" همراه است، در صدا و سخن همتایان و همنسلان داخل ایران با عناصر دیگری چون "خشم" و" شورش" و " سرخوردگی" همراه می شود. اگر با گذشت دهه ی نخست از تبعید / مهاجرت عنصر شورش، فضای سیاسی و اجتماعی، برخورد خطابی با حکومت و مردم جای خود را به نوعی درونگرایی، کاوش در درون، و برون ریزی حسهای درونی در برابر مخاطبی نه محدود به حکومت یا جامعهی خودی می شود، صدای داخل کشور این دو را با هم تلفیق می کند و می ایستد سر جایی که بطور طبیعی باید بایستد: در برابر نیروهای محدودکننده، اعم از حکومت، فرهنگ، و جامعه. و نکتهی محوری، اگر در شعر دههی اخیر خارج از کشور نوستالژی زمان و رویاهای ازدست رفته است در کنار حیرت از ژرفای جهانی مانوس و نامانوس، شعر دههی اخیر داخل کشور سرشار است از فضای سرخوردگی، مچ گیری، دندان قروچه و خشمی جوانسرانه تلخ.
بسیار خوب. اینها، نمودهای عادی پرواز ذهنهای ادبی یک دورانند. در خارج از ایران، ما هم نمونهی نثر سردوزامی را داریم، هم نسیم خاکسار را. هم ساختار و صدای رضا قاسمی را داریم هم پارسیپور را ، هم فلکی و نوش آذر و مرادی ، و هم بسیاری دیگر را. در این دوران، ما هم شعر خویی را داریم و مانی را، به عنوان نمونههایی از دوران سالمندی و میانسالی شعرتغزلی وخطابی(باتجربههایی ارجمند در همین زمینه)، هم تکرار مکررات شاملویی را، هم بازیهایی بیپایه و بیآینده با زبان و فرم را، هم صدای براهنی را که از گذشته می آید و در عین حال میکوشد پیش رود و بر ایستگاههای بین راه توقف نکند، و هم آثار کسانی چون نانام، ساقی قهرمان، حسین شرنگ، دُنا رباطی، بهرام بهرامی (در همین کانادا فقط) و شاعران خوب دیگری را در دیگر نقاط جهان مهاجرت و تبعید. در ایران نیز. کسی چون مریم هوله نیزهست که در یکی دو سالهی اخیر صدای مشخص خود را از فضای داخل ایران میآورد و اندک اندک به صدایی که در فضای مهاجرت - تبعید مییابد، پیوند میزند. بسیار خوب. اینها، تکرار میکنم، نمودهای عادی پرواز ذهنهای ادبی یک دورانند، که روان بر بستر حس و فضای اجتماعی و ذهنی، روح زمانهی خود را میزایند و بازمیآفرینند، باز مینویسند. که یعنی هر یک با ویژگیای، گوشهای، گوشههایی، کوچک یا بزرگ، از روان زخم خورده و نژند اما پویا و توانای این صدا را فریاد میکنند.
بسیار خوب. در ایران نیز، صدای شعری ِ شاعری مانند علی عبدالرضایی، صدایی شاخص بوده است در میان صداهای نسل و دورانش. اما یکی از صداها، به قول خودش، و از آن مهمتر، یکی از" تجربه" ها. پس، یعنی که وقتی همین حرفها را، به شکلی گاه جاافتاده تر و غیر نمایشیتر (شاید اصیلتر)، آن هم با چاشنی ذهنی زنانه، مریم هوله گفته است و می گوید، وقتی همین بازیهای زبانی را چندین و چند شاعر پیش از او و همدوره و هم نسل او در ایران و در خارج از کشور تجربه کردهاند و میکنند، وقتی در ایران و در مهاجرت/ تبعید، تجربه های دیگری در زبان و فرم و مضمون شده است و می شود- از نانام گرفته تا ساقی و دیگران - چرا باید تنها این صدا دیده و عمده شود؟ تنها در سایت " مانی ها" و در یک تورق نامنظم، می توان کارها و نامهایی را دید و نمونه آورد که - کمابیش- با همین مضمون و با همین تجربه ها در زبان و فرم و حس، صدای خود را طرح کرده اند. آثاری از رضا شطنیا، شیدا محمدی، مریم هوله، رادمان، هومن عزیزی، زینب حسن پور، م. روانشید، خدامراد فروهر، سعید احمدزاده اردبیلی، و آیدین ضیایی از این دستند. آثاری که در دورههای جایزهی شعر کارنامه شرکت کرده و مطرح شده اند - همزمان با کتاب "جامعه" ی عبدالرضایی- نیز نمونههای دیگری هستند که همراه با بسیاری آثار دیگر، تقریبا و کمابیش، با اوج و فرودهایی در یک سطح و مسیر قرار میگیرند. در یک بررسی به قلم بهزاد خواجات (کارنامه ٣٥ – تیر ١٣٨٢- تحت عنوان " شاخص های تحول در شعر دههی هفتاد") نمونهها و مثالهایی از کار دستکم ده دوازده شاعر این دهه با خصوصیات ویژهی مشترک ارائه میشود. در این نشریه و نشریات جدی دیگر نیز نامها و تجربههای مشخص ( نه از سر ِ بازی و بازیگوشی) کم نیستند.
فرض کنیم که ما توجهی به روند کار او و همدورههایش نداشته باشیم و بپذیریم که او می تواند به گفته ی شما " یکی از جدی ترین و بحث انگیزترین شاعران نسل نوی شعر فارسی" باشد (علل بحث انگیزیاش به کنار). اما چرا باید بلافاصله این ادعا را طرح و به دیگران حقنه کنیم که:
"او با طرح نظریات و پیشنهادهای تازهی خود در قالب شعر، مصاحبه و سخنرانی، تاثیر غیرقابل انکاری بر نحوهی سرایش بسیاری از شاعران داشته ..." ؟
تاثیر او آیا بر این نسل بیشتر بوده، یا تاثیر دیدگاهها، تجربهها و تئوریهای مشخصتر و جاافتادهتر، از براهنی و باباچاهی (یا حتی برخی بازیهای صالحی با زبان گفتار و کوچه و بازار) گرفته (بی آنکه قصد قیاس در میان باشد)، تا حتی شاعران خارج از کشور، چون رویایی، نانام، ساقی و بسیاری دیگر، و یا ترجمه و نشر وسیع تئوریهای ادبی و فلسفی دهههای اخیر غرب؟ اگر نخواندهاید، مقالهی علیرضا آبیز ( معضل نقد نویسی - کارنامه ٣٤ – اردیبهشت ١٣٨٢) در ارتباط با تمجیدهای پگاه احمدی از کتاب "جامعه"ی آقای عبدالرضایی را بخوانید تا مرعوب تمجیدهای گنگ و مبهم دربارهی اشخاص نشوید و خود نیز مصدِر چنین تمجیدهایی نباشید. مخاطب شما، با همین میزان تجربه و اثر، مگر در کجای قامت شعر و ادبیات و ایران و جهان ایستاده یا کدام دیدگاه جهانی مهم، ناگفته، بکر، نو، یا تکان دهنده از اوسر زده که حالا شما از او بپرسید: " چطور شاعری در حد و اندازههای شما(!) می تواند نسبت به اوضاع سیاسی جهان(!) بی تفاوت باشد و نخواهد شعرش را برای به لرزه درآوردن تعریفهای حاکم(!)، به کار بگیرد ؟(گفت و گو با علی عبدارضایی – مجله ی شعر -٣) " و انتظار داشته باشید که او ناگهان حرفی بزند که تعریفهای حاکم بر جهان را بهلرزه درآورد؟!
امیدوارم که شما آقای شهرجردی با مخاطب خود مختصری مزاح کرده باشید. اما تاسف در اینجاست که او این مزاح را به جدّ بگیرد و تمام سرمایهی قلم خود را نیز به پای این مزاح بریزد و راه پیشرفت سالم و صمیمی و اصیل خود را نابود کند و انرژی دیگران را نیز تحلیل برد. بررسی درست تحلیلی و دیدن و بیان کردن و معرفی کردن اوجهای آفرینش ادبی یا هنری نه تنها اشکالی ندارد که بیتردید لازم و مفید هم هست. شکسته نفسی سنتی هم بیماری ای است که گاه خود روی دیگر سکهی خودنمایی می شود( نمونه ای از همین گونه " شکسته نفسی" را در یکی دو جای همین گفت و گو میتوان دید). اما هنوز از گرد راه نرسیده و گرد تجربههای متفاوت از تن و جان نگرفته " گرت و خاک " کردن، پیش و بیش از آن که نشان از جا افتادگی و ثبات داشته باشد، نشانگر شتاب عطّار در آب کردن مُشکی است که خود هنوز به کمال نبوئیده است.
فقر فضیلت نیست. اما زمانی روشنفکران و مبارزان فرهنگی و اجتماعی ما، فقر و تظاهر به فقر یا ابراز فقر را به فضیلت تبدیل کرده بودند، چرا که طرف مقابل آنها ثروت و ثروت اندوزی و بی خیالی را فضیلت خود ساخته بود. شورشی بودن فضیلت نیست، اما وقتی که بخشی از جامعه، و نه فقط حاکمیت، بلکه گروهی که قاعدتا باید به عنوان روشنفکر جانب عدالت اجتماعی و پیشروی فرهنگی و آزادی را بگیرد تن به محافظه کاری میدهد، شورشی بودن هم تبدیل به فضیلت می شود، و بی پرنسیبی عین پرنسیب. اما نه در فقر و نه در شورشی بودن، فی نفسه فضیلتی نیست که به فرد فقیر یا شورشی برگردد. اشکالی هم در آن نیست. اشکال عمدتا در تظاهر به آن و با های و هوی فضیلت شمردن آن است که بروز می کند.
به جای درخواست ایراد نظراتی که جهان را تکان دهد، می توانید مثلا از مخاطب خود بپرسید که ضرورت افزودن زمان " حال نقلی" به زبان فارسی ( به تقلید از زبان فرانسه) چیست؟ و بپرسید که فعل " داره ام" چه تفاوتی با " دارم" یا "میدارم" دارد، و این کدام حس است که با آن زمان بهتر بیان می شود؟ هر زبانی ضعفها و قوتهای خود را دارد. این حرف تازه ای نیست. زبان فارسی نیز نسبت به زبانهای دیگر از ضعفها و قوتهایی برخوردار است. اینهم حرف تازهای نیست. در زبان فارسی، بر خلاف مثلأ انگلیسی (یا ترکی – آذری)، به شکل معمول و کلاسیک نمی توان از اسم فعل و مصدر ساخت . ولی شاعرانی این کار را کردهاند، بر حسب ضرورت بیان حس و افزودن بر غنای زبان شعری خود، و ایرادی هم بر آن نیست. کهنه استادان دستور زبان ممکن است بر " میجهنمیدند" ایرج میرزا ایراد بگیرند، یا بر " میگویمم" براهنی ، و مشابهاتی که بدست و قلم رویایی، یا مولانا و شاعرانی دیگر قرنها پیش از این هر دو، در این زبان اتفاق افتاده و میافتد. اما آنها کار خود را در زبان کرده اند، و ایرادی هم بر آن نیست. کاملأ هم روشن است که با این ابتکارات آنها، چه چیزی بر زبان افزوده شده است. اما آن زمان " حال نقلی"، به شکلی که در زبان فرانسه هست – یعنی عملی که در زمان حال اتفاق بیفتد و تاثیر آن تا آینده ادامه یابد
( به شکلی که مثلا فلوبر در مادام بواری استفاده می کند و ترجمهاش در هیچ زبان دیگری ممکن نشده است) چه ربطی به " داره ام" پیدا می کند، و چگونه میتوان آن را توضیح داد یا به وسیلهی آن بر غنای زبان فارسی افزود و حسی را، که با " دارم" و "می دارم" نمی تواند به اندازهی کافی بیان شود، بیان کرد؟
در همین گفت و گو (که به صورت مکتوب - آن لاین- تهیه شده)، اگر دقت شود، بخش آغازین و بخش پایانی آن از زبان و نگاهی متفاوت با بخش میانی برخوردارند. در بخش اول و آخر انرژی تماما صرف بذله گویی و خوشمزگی و شوخی گرفتن میشود تا جایی که شمای گفت و گوگر را نیز به فغان می آورد. این شوخی گرفتن و در پاسخ، به جای پاسخ و تحلیل، بحرطویل نوشتن و هجو و هزل و دشنام، نه از سر قدرت، که از سر ضعف است. ضعف در تحلیل، نشناختن فضا و عوضی گرفتن مخاطب. اما در بخش میانی، نه تنها این فضا فرق می کند، بلکه نثر و بیان هم فرق می کند. در نتیجه این شبهه میتواند پیش آید که مصاحبه شونده، با فشار پرسشهای جدی گفت و گوگر، مجبور میشود، و فرصت مییابد، تا به نوشتههایی و آموختههایی، از خود و دیگران، گوشهی چشمی بیندازد و نظراتی نسبتا معقول - بریده بریده اما- ارائه دهد. احتمالا با اندکی جستوجو و پرسوجو میتوان منابع آن نظریات را نیز پیدا کرد. اما این بخش هم میگذرد و به قولی زمینه برای بحثی منطقی ساخته میشود، ولی وی تاب نمی آورد تا به آن انفجار " منم " سطور آغازین متن بازگردد. و باز میگردد. اندکی به نظرات و ادعاهای زیردقت کنیم:
- " ... اینان طرح ِ واقعه بیرون ِ داستان می کنند، در زبان نمی کنند ! جز مثل ِ امثال کشکولی و نجدی که لااقل کشکول نمی کنند، همه سیلاخورند در نوشتن و هشتن! تازه خیلی سَکندری در پیش هم که رفته باشند، تاتی تاتی در سطح ِ رویا که در سطحی زبان دارد، رویا رویا می کنند یا مثل این کوکاکانادا خورده ی خیلی معروف! ور ِدری در بربریّت فارسی ِ من درآوردی می زنند. باید طرزی کرد که درحال ِ هفتاد هوایی بخورند وهویی بکشند!"
- "... بر خلاف رویا که چندی پیش سنگ قبری آماده کرده واخیرا امضای مرگ خودش را صادر کرد، آن دومی هنوز در ذهن و زبان نوچه هایی که